كرنى سمندرم ز چه دايم در اذرم
اسن
بفتح اول و ثانى جائه واژونه پوشيده را كويند و خربزهء نارسيده را كه كالك است نيز كويند
اسو
بفتح اول و ضمّ ثانى و سكون واو بمعنى طرف و سوى باشد سوزنى در هجو مردى كه بخر تشبيه كرده كفته ع مراغه كردن و غلتيدنش اسو باسو
اسوار
بر وزن رهوار بمعنى سوار باشد كه در مقابل پياده است و به زبان اهالى كيلان جمعى باشند از لشكريان كه اقل مرتبه تبرى و چماقى همراه دارند كه بدان حرب كنند و بر كلاهخود يكديكر زنند آن نوع حرب را اسوارى كويند و اسوار نام مرديست از ملوك كيلان كه پدرش شيرويه نام داشته و پسرش را مردآويج مىكفتند يعنى مردآويز و آن باسفار مشهور شده در تواريخ مضبوط است چنان كه اسپهبد را اسفهبد كويند و ديكر نام شهريست از ولايت سعيد مصر كه راه ولايت نوبه بر چهار فرسخى آن شهر واقعست و كوهى است بر جنوب او كه رود نيل از دامنش مىآيد
اسوبار
بلغت ژند و پاژند بمعنى سوار است مقابل پياده باشد
اسور
بلغت ژند و پاژند بمعنى پريروز است كه يك روز بيش از ديروز باشد
اسيا
بفتح اول و سكون ثانى بمعنى سياه است ضدّ سفيد و بلغته ژند و پاژند بمعنى سينه است كه به عربى صدر كويند
اسيوس
بر وزن افسوس بيونانى نمك چينى را كويند و در فرهنكها نيافتم
نمايش بيست و يكم در الف ممدوده با شين
آشام
بمعنى در كشيدن آب و شربت و شراب و خوراك كه به قدرى كه او را قوت لايموت كويند و در اصل آش شام بوده يك شين را حذف كردهاند وقتى كفتهام شعر
اى ترك مىآشام كه كفتت كه مياشام * در خانهء من باده بياشام بياشام
خوفست به طاعت كه زها دريا كيش * امن است بسر منزل رندان مىآشام
آشاميدن مصدر آنست بر اين قياس آشاميد و اشميد ع هم خورد و هم آشميد با او
آش بچكان
جند بيدستر است يعنى خايهء سك آبى
آشتينه
بر وزن و بمعنى آستينه و بمعنى تخممرغ بوده باشد
آشفته
بر وزن آلفته بمعنى بهم برآمده و پريشان
اشكوب
سقف خانه را كويند
آشنا آشناب و آشناه
هر سه بمعنى شنا و شناورى است قطران كويد شعر
تا دل من با هواى نيكوان شد آشنا * در سرشك ديده كردانم چو مرد آشنا
آشناكر و آشناور بمعنى شناور است
آشو
مخفّف آشوب است يعنى شور و فتنه
آشوردن
با را و دال بىنقطه بر وزن آموختن بمعنى آميختن و ممزوج كردن و خمير كردن هر چيز را نيز كويند
آشوغ
غير معروف و شخص مجهول را كويند ع هستم آشوغ در ديار شما
آشيان و آشيانه
خانهء مرغان را كويند و بمعنى سقف هم آمده
نمايش بيست و دويم در الف غير ممدوده با شين
اش
بمعنى او و اورا باشد كه ضمير غايب است همچو خامهاش و جامهاش مولوى كويد شعر
جامهاش دوزد بكويد تار نيست * خانهاش سوزد بكويد نار نيست
اشام
به وزن طعام بمعنى قوت لايموت است
اشپشه و شپشه
كرمكى است خورد كه در تابستان لباس پشمينه را ضايع كند و در جو و كندم نيز باشد
اشبو
جائى كه زغال در آن ريزند كويند
اشبوختن
به وزن بفروختن پاشيدن باشد چه آب و چه چيز ديكر
اشپيختن
به همان معنى است كه مرقوم شد
اشپيخته
بمعنى ترشح و پاشيدن آبست خواجه عبد الله انصارى كفته درويشى خاككيست پخته و آبكى بر آن اشپيخته نه كف پا را از آن دردى نه پشت پا را از آن كردى و بعضى بجاى اشپيخته ريخته نوشتهاند بمناسبت كرد پشت پا پاشيده بهتر است چه ريخته كل كند و از آن كردى برنخيزد كه در پشت پا تواند نشست
اشپيل
بلغت اهالى كيل تخم ماهى است چون آن را از شكم ماهى برآرند و كيلانيان همكى برغبت از آن خورش كنند
اشتا و اشتاب
مخفّف شتاب است و مخالف درنك
اشتاد
بر وزن هشتاد نام فرشتهايست كه موكل است بر مصالح و امورى كه در روز اشتاد واقع مىشود و نام روز بيست و ششم است از هر ماه شمسى نيكست در آنروز حاجت خواستن و صدقه دادن زراتشت بهرام كويد شعر