تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
آدمى است و آن را به عربى بيروج به وزن ديجور قاموس كويد پنج لفاح و شتى است و بجهة مناسبت تركيب آدمى آن را مردم كياه خوانند خاقانى كويد شعر
من همى در هند معنى راست همچون آدمم * وين خران در چين صورت راست چون مردم كيا
چون مشهور است كه هركه آن را بكند در آن سال بميرد كويند سكى را بر آن بندند و نان در پيش سك افكنند باندكى دور كه دهان سك بدان نرسد كه به قصد خوردن نان سك قوت كند و ريشه آن كنده شود و آن را سك كن كويند صاحب شرفنامه كويد كه بتجربت رسيده چنين كه مشهور است نيست و نام آن كيا در اشعار و امثال شعرا بسيار مذكور شده چنان كه كفته‌اند شعر
مردم كياه شد كه نه مرد است و نه زنست
فرخى كويد شعر
هميشه تا به زبان كشاده و دل‌پاك * سخن نكويد همچون تو و چو من سترنك

استرلاب

بضّم اول لغتى است يونانى بمعنى ترازوى آفتاب كويند پسر ادريس آن را وضع كرده و اللّه اعلم

استره

بضمّ اول و ثالث و فتح راى قرشت آلتى است كه بدان سر تراشند چون موى سر را بدان بسترند يعنى پاك و محو سازند به اين اسم موسوم است زيرا كه استرون و سترون بمعنى پاك كردن و تراشيدن آمده و آن تراشنده را موى ستر نيز كويند وقتى كفته‌ام
زنكار فشاندند يكسره * بر كوه و تل و پشته و دره كهسار چو دستان سپيد موى * بسترد ز سر مو باستره
نظامى كفته
موىتراشى كه سرش مىسترد * موى بمويش بغمى مىسپرد
و استره لييدن كنايه از دليرى و بىباكى و جانبازى كردن آمده

استم و ستم

بمعنى ظلم مشهور است منوچهرى كويد شعر
آخر ديرى نماند استم استمكران * زانكه جهان آفرين دوست ندارد ستم

استن و استون

بمعنى ستون است

استنبه و ستنبه

چيزى زشت و كريه را كويند حكيم سنائى كويد شعر
صحبت عام آتش و پنبه است * زشت‌نام و تباه و استنبه است

استنبوب

ثمر درخت نارنج و ترنج و ليموست كه پيوند كرده باشند و بعد از پيوند ثمر داده باشد

استوار و استوان

بمعنى محكم و استوار داشتن بمعنى باور داشتن نيز آمده زراتشت بهرام كفته
پذيرفتيم و در دين استوانيم * بجز پيغمبر ما كيش ندانيم

استودان

بضم اول و ثالث دخمهء كبران زردشتى آن را ستودان نيز كويند فردوسى كفته ستودان همى خواهدش زال زر

استور و ستور

چارپايان

استوه و ستوه

مانده و افسرده و به تنك آمده و آن را سته نيز كويند

استهيدن

بكسر اول و ثالث بحاجت كردن و ستيزه نمودن و در حرف سين بيايد

استيم

بفتح الف بر وزن تسليم بمعنى آستين جامه و بمعنى دهان ظروف و اوانى و بكسر جراحتى كه از سرما آماس كرده باشد و سرش بهم آمده و درونش از چرك پر باشد و محتاج به نشتر شود

استينه

به وزن دستينه بمعنى تخم‌مرغ برهان در برهان بىبرهان آورده و در فرهنكها نيافتم

نمايش نوزدهم در الف غير ممدوده با سين و راء

اسرنج

بكسر اول و راى قرشت و سكون ثانى و نون و جيم سرنج آن رنكى است سرخ و معروف و ديكر طبقى است كه از روى كنند و بر پشت آن قبه و بندى نهند و در اعياد و عروسيها دو تاى آن را به دو دست بر يكديكر زنند و از آن صدا برآيد و بسنج معروف و مشهور است حافظ كفته شعر
خيز تا خرقه صوفى بخرابات بريم * چنك و سنجى بدر پير مناجات بريم
و چون سنج را معرب كرده بصاد سنج با صبح مشتبه كرديده چنك صبحى خوانند و نويسند و آن خطاست چنك اختصاصى بصبح ندارد

اسروش و سروش

بضم به وزن اخروش و خروش بمعنى آواز خوش و فرشته مخصوص و نام روز هفدهم از هر ماه شمسى حافظ كويد ع مژده رحمت برساند سروش

اسروشنه

بر وزن بىحوصله شهريست از بناهاى كشتاسب به ماوراءالنهر و بضم اول و ثالث اصحّ است

اسريشم و سريشم

بكسر اول دو نوع است يكى را از پوست كاو سازند و يكى را از شكم ماهى برآرند و هر دو در چسبندكى معروف‌اند منوچهرى كويد شعر
بكردار سريشمهاى ماهى * همى