تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 899

مساهمون:

ص٨٩٩
سال هر شب و روز نوحه‌سرائى كرد . ( 1 ) از فاطمه زن حسن ( ع ) حكايت شده است كه چون سال به سر رسيد ، به خدّامش دستور داد كه در تاريكى شب ، چادر را بركندند و جمع كردند و از هاتفى شنيد كه مىگفت : هل وجدوا ما فقدوا ؟ آنچه گم كردند يافتند ؟ ديگرى جوابش داد : بل يئسوا فانقلبوا ، نه بلكه نوميد شدند و برگشتند ؛ فاطمه به شعر لبيد تمثّل جست : به سالى در اين ماتم و پس سلامت ز يك سال گريه شود عذر گويا ( 2 ) و از آنچه گفتيم ، دروغ ابو الفرج اصفهانى مروانى به نقل از زبير بن به كار [ 1 ]
هامش
[ 1 ] زبير بن به كار بن عبد اللَّه بن مصعب بن عبد اللَّه بن زبير بن عوام ، در مكّه قاضى بود ، ابن اثير در « كامل » ضمن ذكر سيرهء معتصم گويد : زبير بن به كار از علويّين گريخت و به عراق آمد زيرا به آنها بد مىگفت و او را تهديد كردند و از آنها گريخت و به عمّش مصعب بن عبد اللَّه بن زبير وارد شد و وضع خود و هراس خود را از علويّين به او گزارش داد و خواستار شد كه شكايت او را به معتصم برساند . . . الخ . صدوق ( ره ) روايت كرده كه مردى زبير بن به كار را ميان قبر و منبر سوگند داد و او سوگند خورد و پيس شد ، پدرش « به كار » در موضوعى به حضرت رضا ( ع ) ظلم كرد ، و حضرت ، او را نفرين نمود و فى الحال از كاخ به زير افتاد و گردنش خرد شد ، پدرش عبد اللَّه بن مصعب همان است كه عهدنامهء امان يحيى بن عبد اللَّه بن حسن را پيش رشيد دريد و گفت : اى امير المؤمنين ، او را بكش كه امانى براى او نيست ، و او همان است كه يحيى او را به برائت و تعجيل عقوبت قسم داد و فى الفور تب كرد و مرد و پس از سه روز چند بار گورش فرو رفت و ابو فراس در اين باره