ديروز به من مىگفتى : زيارت او بدعت است و هر بدعتى ضلالت است و هر ضلالتى در آتش است و امروز او را زيارت مىكنى ؟ ( 1 ) گفت : اى سليمان ، مرا سرزنش مكن ، من معتقد به امامت اهل اين بيت نبودم تا امشب خوابى ديدم كه مرا به هراس افكند ، گفتم : اى شيخ ، چه خواب ديدى ؟ گفت : مردى را در خواب ديدم كه نه بسيار بلند بود و نه بسيار كوتاه و از بس زيبا بود نتوانم او را وصف كنم ، با او مردمى بودند كه دور او را فرا گرفته بودند و او را در ميان داشتند و جلويش سوارى بر اسب انبوه دمى بود و بر سرش تاجى بود و تاجش چهار ركن داشت و بر هر ركنى گوهرى بود كه تا مسافت سه روز راه را روشن مىكرد ، گفتم : اين كيست ؟ گفتند : وصيّش على بن ابى طالب ( ع ) ، سپس چشمم را فراتر انداختم ، شترى از نور ديدم كه هودجى از نور بر آن است و ميان آسمان و زمين پرواز مىكند ، گفتم : اين ناقه از كيست ؟ گفتند : از خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد ( ص ) است ، گفتم : آن جوان كيست ؟ گفتند : حسن بن على ( ع ) است ، گفتم : كجا مىروند ؟ گفتند : همه به زيارت كشتهء ستم ، شهيد كربلا حسين بن على ( ع ) مىروند ، من سوى هودج رفتم و ديدم رقعههائى از آسمان فرو مىريزد كه نوشته است : امان خداى جلّ ذكره است براى زائران قبر حسين ( ع ) در شب جمعه ، سپس هاتفى به ما آواز داد : هلا ما و شيعيان ما در درجهء بلند بهشت هستيم .
به خدا اى سليمان ، من از اينجا جدا نشوم تا جانم از تنم برود .
( 2 ) شيخ أبو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه روايت كرده است از پدرش ، از ابن محبوب ، از حسين دخترزادهء ابو حمزهء ثمالى گويد : در آخر دوران بنى مروان
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 736
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٣٦