( 1 ) شيخ صدوق از على بن دعبل روايت كرده كه : چون وفات پدرم رسيد ، رنگش دگرگون شد و زبانش گرفت و رويش سياه شد و در مذهب او برايم ترديد آمد و نزديك بود از آن برگردم ، بعد از سه روز او را در خواب ديدم كه جامهء سپيدى پوشيده و كلاه سپيدى بر سر دارد و به او گفتم : پدر جان ، خدا با تو چه كرد ؟ گفت : پسر جان ، اينكه ديدى رويم سياه شد و زبانم گرفت از اين بود كه در دار دنيا مىخوارى كردم ، و بر اين حال ماندم تا رسول خدا ( ص ) را ديدار كردم كه جامه و كلاه سپيدى پوشيده بود ، به من فرمود : تو دعبل هستى ؟ گفتم : آرى يا رسول اللَّه ، فرمود : از آنچه دربارهء اولادم گفتى بخوان برايم ، من اين شعر را خواندم :
لا أضحك اللَّه سنّ الدهر ان ضحكت و آل احمد مظلومون قد قهروا نخنداند خدا ديگر مرا اين دهر كه آل احمد اندر ظلم و قهر است همه آواره از كاشانهء خود تو گوئيشان جنايت فوق جداست گويد : به من فرمود : آفرين ، و دربارهء من شفاعت كرد و جامههاى خود را كه اينها است به من داد ( اشاره به جامهء تنش كرد ) .
( 2 ) صدوق ( ره ) نقش لوحهء قبر دعبل را از ابو نصر محمد بن حسن كرخى كاتب نقل كرده ، گويد : ديدم بر قبر دعبل بن على خزاعى نوشته است :
اعد للَّه يوم يلقاه * دعبل ان لا إله الّا هو