تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
مىنواخت و هاتفى مىگفت :
آسمان و زمين بر او گريان * اشك و خون همچو يمّ بر او ريزان بر شه دشت كربلا گريند * كه شده كشته زنازادان در لب آب با لب تشنه * گريه كن بر شهيد تشنه لبان
[ 1 ] .
هامش
[ 1 ] ابن عبد ربه در كتاب « عقد الفريد » از حمّاد بن مسلمه ، از ثابت ، از انس بن مالك روايت كرده كه : چون از دفن رسول خدا ( ص ) فارغ شديم ، فاطمهء زهرا ( ع ) آمد و فرمود : اى انس ، چگونه دلتان آمد كه خاك بر روى رسول خدا ( ص ) بريزيد ؟ سپس گريست و فرياد كشيد : پدر جانم ، اجابت كردى پروردگارت را كه تو را خواند ؛ پدر جانم ، كسى كه پروردگارش به او بسيار نزديك بود . . . الخ . گويم : حال فاطمه ( ع ) پس از دفن پدر چنين است ، آيا سكينه بنت الحسين چه حالى داشت كه تن خون‌آلود پدر را بىسر و بىعمامه و رداء زير لگد اسب دشمنان پشت شكسته و خسته ديد و به زبان حال فرياد مىكشيد : چگونه دلتان آمد زادهء رسول خدا ( ص ) را بكشيد و سينه‌اش كه گنجينهء دانش حقّ بود ، خرد كنيد :چه شد چرخش چرخ سرگشته را * كه شد كوه قدسى به دست فنا چه شمرى كه سازد خدايش نگون * كشد از ستم زادهء مصطفى دريغا ز دنيا و دين بر مهى * كه شد در خسوف از دم نيزه‌ها