كه ما ايرانيان چه جانوران نادرستيم ، فرنگى سك كيست كه دوا بشاه ايران بدهد ؟ نى ، نى ، اينگونه مباهات مرا مىشايد ، كه اطب طبيبانم . اختراعات فرنگيك را كجا مىبرند ؟ پدران ما مردمانى بودند و ما پسران پدرانيم . از همان پل كه آنها گذشتهاند ما نيز مىگذريم . دوائى كه بگذشتگان ما شفا مىداد بما هم مىدهد ؛ مگذر از حكمت لقمان و بوعلى سينا ، تا احمق زنده است ، قانون و قانونچه او را پسنده است . پس مرا اذن داد ، تا در باب قلع و قمع حكيم فرنگى و استقرار و اعتبار خود تدبيرى جديد انديشم . »
. . .
اكنون با مطالعهء اين داستان مضحك و اين كمدى مسخرهآميز ملاحظه فرموديد كه چگونه اروپائيان ما را از اقوام وحشى افريقاى جنوبى نيز پستتر و دور تر از تمدن به دنيا معرفى كردهاند زيرا اقوام و قبائل جنگلى افريقا نيز حتى اگر در تمام مدت عمر خود طبيب و دارو نديده باشند معهذا براى خوردن يك دوا آنقدر عكسالعمل از خود نشان نمىدهند و اينگونه دور هم جمع نشده و بمشورت و كنكاش نمىپردازند و اين صحنهء ساختگى و مضحك را كه شاه با درباريان خود مجلس مشورتى تشكيل داده و از حب حكيم
نهضت پزشكى يا لزوم تجديد نظر در اصول و مبانى طب امروز ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: سيد جلال مصطفوى كاشانى
ص١٥٤