مزاجش افزوده بر خود پيچيدن گرفت . مستوفى الممالك بلند قد بود و ناتوان و زردروى ، بعد از آن او بنا كرد به عرق ريختن و نگاه نيازآميز كردن كه :
دست من و دامنت اى پادشاه * تنگدلم زحمت جانم مخواه
خلاصه ، دوا در مزاج هريك نوعى تأثير كرد ، و هر يك بطورى مسخره شدند ، « بجز صدر اعظم پير كوتاهقد ، و زمخت طبيعت ، كه از دستپاچگى ديگران شادان ، در زير لب به همه مىخنديد ، و به همه مضمون مىگفت » چون پادشاه خاصيت آن دوا را برأى العين بديد ، مجلس را فسخ نمود ، و باحمق فرمود ، تا در اين باب چيزى مفصل بنويسد ، و خود باندرون رفت .
حكيمباشى حيلهساز را فرصتى براى شكست كار حكيم فرنگى بدست افتاده ، در سر آن دوا آنقدر تفصيلات واهى داد كه پادشاه بىتجربه و آزمايش از سر استعمال آن درگذشت و نسخهء آن را بطاق نسيان نهاد . حكيم در اظهار شادى درونى بىاختيار مرا بديد . و از واقعه مطلع گردانيد ، كه « حاجى ما كار خود را ديديم » اين مرد كافر خيال مىكرد ، كه « ما بيدستوپا و ريش گاويم » ؛ من به او حالى خواهم كرد