هرگاه كه مادّه به رگها ميل كند استفراغ يا به عرق باشد و يا به ادرار بول . و اگر استفراغ به حقنه كنند كه از شحم حنظل و قنطوريون و سازند روا باشد . و اگر به استفراغى حاجت افتد ، داروى مسهل خوردن صوابتر از قى كردن و رگ زدن باشد .
( استفراغ بولى ) : خروج بول .
( استفراغ ثفلى ) : خروج غايط . تغوّط .
( استفراغ جزئى ) : انتقاص از عضوى مخصوص ، مانند استفراغى كه از سعوطات و عطوسات كنند . مولف گويد : استفراغ با راء مهمله عبارت است از كم شدن مواد از بدن و استفراغ كلى آن چيز را گويند كه از تمامى بدن كم شود . بنابراين استفراغ جزئى آن چيزى را گويند كه از عضو مخصوصى كم شود مانند سعوطات و عطوسات استفراغ شده از سر به تنهائى و گاه استفراغ كلى گويند و از آن استفراغ تمامى اخلاط خواهند و درين صورت استفراغ جزئى آن باشد كه از بدن خلط مخصوصى استفراغ شود ، مانند اسهال و قى . كذا فى بحر الجواهر . به حكم آنكه جماع نوعى است از استفراغ جزئى .
( استفراغ كردن ) : برگرداندن . برگردانيدن . قى كردن . هراشيدن .
( استفراغ كلى ) : انتقاص مواد از همهء بدن .
( استفراغ منوى ) : خروج منى . بيرون كردن منى .
استقصاء
جهد تمام كردن . كوشش تمام كردن . سعى و كوشش بسيار . سختگيرى در محاسبه . دقت بسيار در حساب .
استكمال
تمام كردن خواستن . طلب تمامى كردن . تمام شدن خواستن . تمامى خواستن .
بر قفا خفتن .
گذشتن و رفتن پيوسته . بر يك روش رفتن .
به بينى كشيدن چيز مايع كه بسيار سائل باشد . آب و جز آن در بينى كردن . بوى كردن چيزى را . بوئيدن .
استوا
استوا . خطى موهوم كه زمين را به دو نيمه كند از اقصاى مشرق تا اقصاى مغرب . معدل النهار . استواى فلكى .
استواء
برابر يكديگر شدن . معتدل گرديدن . راستى .
مقابل انحناء . قرار گرفتن .
استيفا
تمام فراگرفتن . تمام فرو گرفتن . تمام گرفتن .
استيلا
استيلا . دست يافتن
اسخن
نعت تفضيلى از ساخن . گرمتر .
اسرع
نعت تفضيلى از سرعت . شتابتر . بشتاب تر . زودتر . تندتر . تيزتر . چالاكتر . سريعتر .
ازرع .
اسفل
نعت تفضيلى از سافل . زيرتر . بزيرتر . پست تر . فروتر . فرودتر . پائينتر . مقابل اعلى . ج اسفلون ، اسافل .
اسقام
ج سقم و سقم . بيماريها . امراض .
اسنان
ج سنّ . سالها . دندانها . كلانسال شدن . برآمدن دندان .