او مرّهء صفراء است . و آن به سبب لطافت خود منتقل مىشود گاهى به سوى ريه ( پس ذات الريه حادث مىكند ) و گاهى به سوى قلب ( پس پيدا مىكند غشى يا خفقان كه مؤدّى به ذبول گردد ) .
و قلّت تواتر نبض منذر به سبات * يا سكته * يا سرسام بارد است ؛ بهر آنكه قلّت تواتر دلالت بر بلغميّت ماده مىنمايد . پس ، هرگاه بخار بارد رطب منحلّ از مادهء مذكور به سوى دماغ متصاعد شوند ، امراض مذكوره حادث كنند .
و ايضا ، اگر اختلاف منشارى كمتر و ضعيفتر باشد ، بر سرعت انقضاى مرض دلالت كند ؛ بهر آنكه دالّ بر ضعف ورم و نقصان اوست .
و اگر اختلاف مذكور كثير و شديد بود :
- در صورت [ بودن ] قوّه قوى ، منذر به طول مرض باشد . و انقضاى او يا به تحلّل ماده بود * و يا به استفراغ آن * و [ يا ] انتقال آن به سوى عضو ديگر ( مثل فضاى صدر ، و از آن احتقان مدّه حادث شود ؛ و مثل ريه ، و از آن سل پيدا گردد ) .
- و در صورت ضعف قوّه ، منذر شود به موت سريع .
و اگرچه شدّت صلابت و منشاريّت نبض مذكور دالّ بر نفث مدّه و قرحهء سل است ، ليكن هرگاه متغيّر شود مادّه به سوى قيح ، پس طبيعت يك بار قهر مىكند بر قيح به انضاج آن و بار ديگر متأذى مىشود از آن ، و بدان سبب نبض مختلف غير منتظم گردد . پس ، هرگاه خلط قيح محض گردد ، ساكن مىشود اختلاف و نبض عريض ضعيف متفاوت مىگردد ( سبب عرض « 1 » ترطيب مدّه است و تغريق آن اعضا را ؛ و سبب ضعف او حدوث استفراغ است دفعتا ؛ و سبب تفاوت قلّت حاجت است ) .
و نبض ورم حارّ فم معده نيز مثل نبض ذات الجنب باشد ، به باعث آنكه جوهر فم معده نيز عصبى است .
هامش
( 1 ) . ( در نسخه ) : عرض و .