بود باقى چه ؟ ذات پاك يزدان * به بهر انتظام نثر و نظمش
ز هجرت خواست طبع كرد عزمش * خرد ز الفاظ جستش سال تاريخ
فزون بر زهره ديدى لفظ مرّيخ ( ص 6 )
گاه سبكرو شود چه صرصر هر سو * تند غضبناك از چه ؟ از تف صفرا
گاه نشاط ز ضحك كه گويى * كاين فرح از فرط دم شده است هويدا
گاه چه بحر محيط شاد ازآنرو * كز حركات عنيفه هست مبرّا
گاه گريزد ز نام خان . . . ش * كاين همه خوف از چه ؟ از مخالط سودا ( ص 23 )
عشق آن شعله است چون او برفروخت * آنچه جز معشوق ، باقى را بسوخت ( ص 25 )
گر نبودى عشق در عالم عيان * چهرهء خوبان نبودى آن چنان
گر نبودى عشق ، عالم هم نبود * عالمى از عشق آمد در وجود ( ص 25 )
مأيوس ز معشوقه نگردد عاشق * جز آنكه نظر به جانب غير كنند ( ص 26 )