كه هستى جمله از وى هست گشته * زمين از قدرت وى پست گشته
به عالم آنچه از پيدا و پنهان * پديدار است و دارد صورت جان
همه از فيض جودش گشته موجود * ز خوان نعمت او بردهاند سود ( ص 3 )
ما همه شيران ، ولى شير علم * حملهمان از باد باشد دمبهدم
حملهمان از باد و ناپيداست باد * جان فداى آنچه ناپيداست باد ( ص 4 )
از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنگ جام و مدام
يا كه جام است ، نيست گويى مى * يا مدام است ، نيست گويى جام ( ص 4 )
به عهد آن كه عدلش دادخواه است * خداوندش بدين معنى پناه است
به خاطر آمدم از طبع كاسر * بيانى چند در شرح مظاهر ( ص 6 )
به معنى هر حروفش داستانى است * سراى علم طب را پاسبانى است ( ص 6 )
ز نصرت گشت اقبالم مظفّر * بيانم از بيانش شد معطّر
بقاى دولتش باقى به دوران