[ نكته در ورم مقعّر و محدّب كبد ]
نكته : هرگاه ورم در مقعّر كبد بود ، استادان اسهال را ممدوح دانستهاند ، و اگر در محدّب است ، ادرار را ؛ زيرا كه هر مادّه خلطى بالطبع از اعلى ميل به اسفل دارد و خلأ نيز محال است ، پس از آنكه دفع اخلاط يا به اسهال و يا به ادرار شود ، لا بدّا تا مادّهء سانحه ، بالنّسبه روى به نقصان گذارد .
[ امتياز ورم مقعّر و محدّب كبد ]
و امتياز ميان ورم مقعّر و محدّب [ كبد ] بدان توان داد كه در ورم مقعّر ، ثقل شراسيف و سرفهء ملايم ، و حمرت زبان ، و بطلان شهوت ، و قى ، و غشى ، و كثرت عطش باشد ؛ و در [ ورم ] محدّب اگر اين علامات يافت شود شديد نبود .
[ امتياز ميان ذات الكبد و ذات الجنب ]
امتياز ميان ذات الكبد و ذات الجنب بدان است كه عليل را امر فرمايند به تنفّس عظيم به قدر امكان ، پس اگر ثقلى معلّق در تحت اضلاع و شراسيف خود يافت ، بىشكّ علّت در كبد است ، و الّا ذات الجنب است .
[ تبصره در قيام كبدى ]
تبصره : قيام كبدى يا غسالى است يعنى مخلوط به دم مائى ، اين از ضعف جگر است و سبب ضعف جگر نيز به علّت سوء مزاج مىشود و سدّه و ورم ، و اين معنى از كثرت برودت و رطوبت است ؛ و يا خون صرف است ، او را ذوسنطارياى كبدى نامند .
و ذوسنطاريا از دو جهت واقع مىشود : يا به سبب تفرّق اتصال ، و يا به سبب امتلاى خون بواسير و طمث و يا قيح است .
و قيح نيز از انفجار دبيله است ؛ و انفجار لازم دارد ورم را ؛ و ورم را ملزوم است قشعريره و نفض .
[ نكته در دفع خون از امتلاء و قوهء بدن ]
نكته : خونى كه دفع شود از طبيعت هرگاه از امتلاء و قوّهء بدن است ، بىوجع دفع شود .
[ فرق ميانهء خون كبد و ساير ]
و فرق در ميانهء خون كبد و ساير آن است كه از كبد در اوّل مرتبه مثل ماء اللّحم دفع شود و بعد اگر علّت زياد بود دفع شود خلط غليظ شبيه به دردى شراب بىخراطه ؛ و خون كبدى به ادوار دفع شود ، به اين معنى كه يك دفعه تا چند يوم و چند ساعت كه به اتّصال دفع شود ، فتور پذيرد به حدّى كه قطع صرف شود و بعد از آن ثانيا به چند يوم پديد آيد متعفّن و اردء از اوّل .
[ فرق ميانهء خون كبد و امعاء ]
فرق ميانهء خون كبد و امعاء بدان توان نمود كه خون امعاء به يك دفعه اخراج نشود ، كمكم دفع شود و فتور پذيرد ؛ ولى خون كبدى دفعتا و بسيار دفع شود .
[ انواع استفراغ دم ]
يكى آنكه استفراغ شود به ادوار معلومه و آن در كسى است كه قطع شده باشد عضوى از اعضاء و يا ترك شده باشد رياضت معتادى ؛
دويّم آنكه استفراغ شود خونى شبيه به غساله ؛