شبانههاى سكوتم ، نفسنفس بىتو * چنان چو مرثيهء جويبار ، مىگذرد
عبور ماه ملول از دريچهء پائيز * خيال توست ، كه خاموشوار مىگذرد
صداى هيچكس از هيچ سو نمىآيد * همين چراغ من از اين مزار مىگذرد
چو سبزه ، بسته به تنهائىِ شب دشتم * سوار سايهء تو ، از غبار مىگذرد
غريب در وطن از حس غربتم سرشار * ببين ! چه تلخ به من روزگار مىگذرد
گلرخ - منصوره
منصورهء گلرخ در رضوانشهر به دنيا آمد ، شعر زير از اوست :
سرود سواران
سواران ، در دل جنگل ، * به سوئى مىروند آهسته و سنگين .
كدامين سمت ، تا آتش رها سازند در خرگاه دشمن ؟ ! * نفس در سينه ، زندانىست .
كسى را لحظهاى ياراى جنبش نيست .
*
. . . همه مردم به لب دارند ، نامى را ، * نامى بس عظيم و پاك و زيبا ،
نام كوچك خان ! * ابر مردى كه تاريخ از براى خاطر او صفحهاى ديگر مهيا ساخت
*
الا ، البرز ! اى كوه بلند و پاك ! * از تو آموزند مردان صبر و آزادى
من از گيلان سرسبز و مقاوم با تو مىگويم * من از آوردگاه شير مردان ،
من از « حشمت » ، من از « ميرزا كوچك خان » با تو مىگويم
*
سواران در دل جنگل * به سوى قلهء البرز تازانند . . .
1362 - رضوانشهر
مهكامه - سرور محصص
سرور محصص متخلص به مهكامه ، فرزند احمد خان مستوفى ، مادر اردشير محصص نقاش نامدار معاصر به سال 1291 شمسى در لاهيجان به دنيا آمد .
به سال 1306 با خانواده خود به رشت رفت و رياست سازمان « اكابر نسوان » رشت را به عهده گرفت . به سال 1335 شمسى عضو هيئت رئيسهء كنگرهء نويسندگان ايران شد . مهكامه از دوستان نزديك پروين اعتصامى شاعره بلندآوازه ايران و سالها دبير زبان و ادبيات فارسى دبيرستانهاى دختران و پسران رشت بود .
مهكامه در دىماه 1357 بدرود حيات گفت .
به يكسان آدمى را آفريده ذات ربانى * شده كاخ مساوات و بناى عدل را ، بانى
همه آيات سبحانند موجودات اين عالم * تو اثبات وجود او بجو ، ز آيات قرآنى
كواكب از فروغ كوكب حق است رخشنده * كه مهر از پرتو مهرش نمايد نورافشانى
به عمر خويشتن ، مدح و ثنا از كس نمىگويم * مگر دادار سبحان را كنم مدح و ثناخوانى
شناسد ار كسى خود را خداى خويش بشناسد * كه انسان است خود از بهترين آثار يزدانى
بناى وحدت انسان بنا كرد از ازل يزدان * چو از يك گل سرشته آدمى را رب رحمانى
چرا جوشيده از خون آفتاب و ماه را چشمه * چرا پوشيده اكنون آسمان را ابر ظلمانى
چرا افتاده است اكنون بشر اينسان به جان هم * هلا ! اى زادهء انسان ، بنه اين خوى حيوانى
هزاران شهر ويران گشت و ، دنيا گشت آشفته * كه ميليونها بشر گشته است در اين جنگ قربانى
در صلح و صفا ، مىكوب ، آبادى اگر خواهى * كه از جنگ و ستيز آخر نيايد غير ويرانى
برادر با برادر از چه كين مىورزد اين گونه * چرا شد يوسف ايران به چاه ظلم زندانى
بود سَروَر به گيلان سَروَر و گيلان به ايران سر * چو باشد فخر ايرانى ، يكى بانوى گيلانى
ببين در شعر مهكامه چسان كرده است هنگامه * در اين هنگامه و غوغا كه عالم هست توفانى
در رثاى پروين اعتصامى بخشى از يك قطعه ( ماده تاريخ )
چرا اى بلبل بستان دانش * بخفتى در بهاران جوانى
چرا اى عندليب داستانگوى * نخوانى آن نواى داستانى
بلند از خاندان « اعتصامى » است * تو « پروين » اختر اين خاندانى
جهان گر خرم از اين گلستان است * تو خرم گلبن اين گلستانى
*
كند هنگامهها « مهكامه » از غم * كند كلكش چو چشمش خونچكانى
نگهدارش چو جان ، اى خاك تيره * كه بگرفتى به بر ، جان جهانى
*
تو بودى سَروَر نسوان و « سَرَور » * نخواهد بىتو ديگر زندگانى
نديد و مىنبيند ديدهء ما * چو پروين سرور قدس آشيانى