گو ، چه مىبودند جز پاهاى چوبى * گر نبودى مهر رخشان
روز ! اى روز دلارا ! * گر دلارائىست ، از خورشيد باشد
اى درخت سبز و زيبا * هرچه زيبائىست ، از خورشيد باشد
اندكاندك ، رفتهرفته * ابرها گشتند چيره
آسمان گرديد تيره * بسته شد رخسار خورشيد درخشان
ريخت باران ، ريخت باران * جنگل از باد گريزان
چرخ مىزد همچو دريا * دانههاى گرد باران
پهن مىگشتند هرجا * برق چون شمشير بران
پاره مىكرد ابرها را * تندر ديوانه ، غران
مشت مىزد ابرها را * روى بركه مرغ آبى
از ميانه از كرانه * باشتابى
چرخ مىزد بىشماره * گيسوى سيمين مه را
شانه مىزد دست باران * بادها با قوت خود
مىنمودندش پريشان * سبزه در زير درختان
رفتهرفته گشت دريا * توى اين درياى جوشان
جنگل وارونه پيدا * بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل * بس ترانه
بس فسانه * بس گوارا بود باران
وه ! چه زيبا بود باران * مىشنيدم اندرين گوهرفشانى
رازهاى جاودانى ، پندهاى آسمانى * بشنو ، اكنون كودك من !
پيش چشم مرد فردا * زندگانى خواه تيره خواه روشن
هست زيبا ، هست زيبا
گلسرخى - خسرو
خسرو گلسرخى در بهمنماه 1322 در رشت به دنيا آمد . يكسال و نيم بعد ، پدر را از دست داد و ناگزير با مادر ، به شهر قم ، نزد پدربزرگ كه مردى روحانى بود عزيمت كرد . در سال 1341 پدربزرگ را نيز از دست داد و راهى تهران شد . روزها كار كرد و شبها درس خواند و دورهء دبيرستان را به پايان رساند و روزنامهنگار شد . شعرها و مقالات خسرو ، در نشريات مختلف چاپ شده است . خسرو گلسرخى در سحرگاه 29 بهمن 1352 در تهران اعدام شد .
بخشى از منظومهء دامون
جنگل ! * آيا صداى همهمه برخاست
در شهر برگريز ؟ * آيا گرفت آتش بيدار
انبوه سبزگونهء زلفت ؟ * در آن دقايق سرخ
در آن دقايق صبح * كه « كوچك » بزرگ
در برفهاى گيلوان * چشمش نشست به سردى
و روح سبز جنگلىاش * ميان قلب تو ،
ويران شد .
*
اى دستهاى سبز « گلافزانى » * تا آن شكفتن ، گلوله شكفتن ،
بايد كه در هجوم هرزه علف * درخت بمانى
بىسايهسار جنگلى تو * اين مجاهد سرسخت
در تهاجم دشمن ، چگونه تواند بود ؟ * اى دستهاى سبز « گل افزانى »
بايد درخت بمانى .
*
بالام ! بالام ! پاتاوانى * آنان ! آنام ! آبكنارى
گمنام خفته به جنگل * در آن ستيز سرخ ماكلوان
بر شما چگونه گذشت ؟ . . .