تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
[ 55
f
] بيوگند « 1 » [ 1 ] و لشكرى گران را به روم فرستاد و روميان را قهر كرد و ديگر ملوك اطراف ، منقاد او شدند و سى سال پادشاهى كرد [ 2 ] .

داراء [ 3 ] بزرگ ، بن بهمن

چون پادشاهى به دو رسيد ، ترتيب هاء نيكو كرد و عدل گسترد و همه ملوك منقاد او بودند ، ديوان بريد [ 4 ] به ابتدا ، او نهاد و به همه ممالك ، اصحاب اخبار را گماشت و هر كجا ، صاحب خبر گماشته « 2 » بود و جز مردم داناء عاقل را نگماشتى ، كى به محلّ
شرح
[ 1 ] . بيوگند : بيفگند . [ 2 ] . بنا بر شاهنامه هماى سى و دو سال پادشاهى كرد :به سى و دو سال آنك كردم به رنج * سپردم به دو پادشاهى و گنج( 312 / 371 / 6 ) [ 3 ] . نام او در شاهنامه ، گاهى دارا و زمانى داراب است داراب ، در پهلوى به معنى دارنده مىباشد :چو داراب از تخت كى گشت شاد * به آرام ، ديهيم بر سر نهاد( 314 / 371 / 6 )چو دارا به تخت مهى برنشست * كمر بر ميان بست و بگشاد دست( 8 / 373 / 6 )چنين گفت با موبدان و ردان * بزرگان و بيدار دل بخردانكه گيتى نجستم به رنج و به داد * مرا تاج ، يزدان به سر بر نهادندانيم جز داد ، پاداش اين * كه بر ما پس از ما كنند آفرينزمانه ز داد من آباد باد * دل زير دستان ما شاد بادچو ده سال بگذشت ز اين با دو سال * شكست اندرش آمد به سال و به مالبپژمرد دارب پور هماى * همى خواندندش به ديگر سراىبگفت اين كه داراى دارا كنون * شما را به نيكى بود رهنمونبكوشيد تا مهر و داد آوريد * به شادى مرا نيز ، ياد آوريد( شاهنامه ، 133 / 380 / 6 ) در تاريخ بلعمى آمده است كه هماى كه آبستنى و تولد فرزند خود را از همگان مخفى داشته بود ، پس از زادن فرزند او را در تابوتى مىنهد و در آب مىاندازد و آن تابوت به دست آسيابانى مىرسد و « نام او داراب كردند از بهر آنكه او را در آب يافته بودند » . ثعالبى مىنويسد چون او را از ميان آب و درخت يافتند نامش را داراب نهادند چه دار به معنى درخت است و آب معروف است . دينورى مىنويسد : چون دارا سى ساله شد هماى او را بخواند و به پادشاهى نشاند . مسعودى او را برادر هماى مىخواند . . . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 375 ) . [ 4 ] . حمزه نيز تأسيس ديوان بريد را به او نسبت داده است . ( ر ك ص 28 سنى ملوك الارض ، چاپ كاويانى ) .
هامش
( 1 ) .p: برداشت . ( 2 ) .B: داشته .