تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
و دشت‌ها ، رسته بود جمع كرد و بكشت و فرمود تا چهار ديوار گرد آن در كشيدند و
شرح
مىروشن آمد زپر مايه جام * مناچهره دارد منوچهر نام ( 1 )هنرها كه بد پادشا را به كار * بياموختش نامور شهريارنيا تخت زرين و گرز گران * به دو داد و پيروزه تاج سرانبه شاهى بر او آفرين خواندند * زبرجد به تاجش برافشاندند . .( شاهنامه ، چاپ خالقى مطلق ، ص 127 )منوچهر با قارن رزم زن * برون آمد از بيشه نارونسپه يكسره نعره برداشتند * سنانها به ابر اندر افراشتندهمه چيرگى با منوچهر بود * كزو مغز گيتى پر از مهر بردبرآورد شاه از كمين‌گاه سر * نبد تور را از دو رويه گذردمان از پس اندر ، منوچهر شاه * رسيد اندر آن نامور ، كينه خواهيكى نيزه انداخت بر پشت اوى * نگونسار شد خنجر از مشت اوىز زين برگرفتش بكردار باد * بزد بر زمين ، داد مردى بدادسرش را همانگه ز تن باز كرد * دد و دام را از تنش ساز كرد( ص 143 )رسيد آنگهى تنگ در شاه روم * خروشيد كاى مرد بيداد و شومبكشتى برادر ز بهر كلاه * كله يافتى چند پوئى به زاهيكى تيغ زد بر سر و گردنش * به دو نيم شد خسروانى تنشبفرمود تا سرش برداشتند * به نيزه به ابر اندر افراشتندخروشى برآمد ز پرده سراى * كه اى پهلوانان فرخنده راىاز اين پس به خيره مريزيد خون * كه بخت جفا پيشگان شد نگونبه داد و دهشن و به مردانگى * به نيكى و پاكى و فرزانگىمنم گفت بر تخت گردان سپهر * همم خشم و جنگ است و هم داد و مهرابا اين هنرها يكى بنده‌ام * جهان آفرين را ستاينده‌امبه راه فريدون فرخ رويم * نيامان كهن بود اگر ما نويممنوچهر را سال شد برد و شست * ز گيتى همى بار رفتن ببستهمه موبدان وردان را بخواند * همه راز دل پيش ايشان براندبفرمود تا نوذر آمدش پيش * ورا پندها داد از اندازه بيشكه اين تخت شاهى فسون است و باد * برو جاودان دل نبايد نهاداز آن پس كه بردم بسى درد و رنج * سپردم ترا تخت شاهى و گنجدو چشم كيانى به هم برنهاد * بيژمرد و بر زد يكى سرد باد