تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥

طهمورث بن ويونجهان

او را « طهمورث زيناوند » [ 1 ] گفتندى و زيناوند لقب او بود يعنى « 1 » تمام سلاح [ 1 ] و نسب او با هوشهنگ در باب اوّل روشن كرده آمده است ، و پادشاهى بود با علم و عدل و در روزگار او هيچ كس به قوّت او نبود و طاعت ايزدى - عزّ ذكره -
شرح
بمرد و آنجا ستودان ساخت . » ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 1118 ) . [ 1 ] . درست اين كلمه « زيناوند » است كه در اوستا به صورتAzinavantياzaenvantبه معنى مسلّح آمده است . حمزه نيز معنى آن را تمام سلاح و شاكى السلاح مىداند . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 670 ) . در شاهنامه آمده است :چنين گفت كامروز تخت و كلاه * مرا زيبد و تاج و گنج و سپاهجهان از بدىها بشويم به راى * پس آنگه كنم در كئى ، گرد پاىز هر جاى كوته كنم دست ديو * كه من بود خواهم جهان را خديوهر آن چيز كاندر جهان سودمند * كنم آشكارا ، گشايم ز بندپس از پشت ميش و بره پشم و موى * بريد و به رشتن نهادند روىبه كوشش از او كرد پوشش به جاى * به گستردنى بدهم او رهنماىز پويندگان هر كه بد نيك رو * خورش كردشان سبزه و كاه و جورمنده ددان را همه بنگريد * سيه گوش و يوز از ميان برگزيدبه چاره بياوردش از دشت و كوه * به بند آمدند آنك دور از گروهز مرغان همان را كه بد نيك ساز * چو باز و چو شاهين گرد نفر ازچن آن شاه پالوده شد از بدى * بتابيد زاوفرّه ايزدىبرفت اهرمن را به افسون ببست * چو بر تيزرو بارگى برنشستيكايك برآراست با ديو جنگ * نبد جنگشان را فراوان درنگاز ايشان دو بهره به افسون ببست * دگرشان به گرز گران كرد پستكشيدندشان خسته و بسته ، خوار * به جان خواستند آن زمان زينهاركه ما را مكش تا يكى نو هنر * بياموز نيمت كه آيد به بركى نامور دادشان زينهار * بدان تا نهانى كنند آشكارنبشتن به خسرو بياموختند * دلش را چو خورشيد بفروختندنبشته يكى نه كه نزديك سى * چه رومى و چه تازى و پارسىچه سغدى و چينى و چه پهلوى * نگاريدن آن كجا بشنوى . . .جهاندار سى سال از اين بيشتر * چه گونه برون آوريدى هنر( شاهنامه خالقى مطلق ، ص 37 / 1 )
هامش
( 1 ) .P: « تمام سلاح » را ندارد .