بعد از قضيهء اصفهان متوجّه فارس گشت و زين العابدين را خلاصهء تدبير و نقاوهء « 1 » فكر آن شد كه به اعزّه و حرم و خيل و حشم و جماعتى كه با او در مقام مطاوعت و وفادارى و موقف متابعت و حق گذارى باشند به جانب شوشتر رود . اگر چند قبل از آن ميان او و پسر عمّش شاه منصور خشونتى بود ، در اين قضيه اعتماد بر او كرده متوجّه جانب او شد و انديشيد كه چون قرابت و نسبت است در اين وقت رعايت دقايق خويشى و صلهء رحم عقلا و عرفا بر ذمّت همّت واجب شناسند ، و چون قضيّهاى صعب روى نموده است به گذشتهها التفات ننمايد و آنچه وظيفهء مدد و مساعدت باشد به تقديم رساند . القصّه بدين عشوه كه چون عقدهء عهد بىحفاظان بنيادى نداشت متوجّه شوشتر شد . خود آنچه در مخيّله آورده بود خلاف آن به ظهور پيوست . چون بدانجا رسيده شاه منصور طمع كرده مردم او را فريب داد و به خداع و مكر به جانب خود دعوت كرد . چون مزاج ابناء روزگار بر غدر و بىوفايى مجبول است ، مجموع خاك بىآزرمى در روى وفا پاشيده و به جانب او متوجه شدند و زين العابدين با معدودى چند بماند . چون شاه منصور ، زين العابدين را مسلوب الاختيار ساخت ، او را در قلعهء سلاسل بند كرد و نفايس اموال و متاع و مراكب و دواب و اسلحه و خيام و ساير اسباب سلطنت كه همراه ايشان بود تصرّف نمود .
زين العابدين و ملازمان او از كرده پشيمان گشتند و ندامت افزودند . امّا چون كار از دست و تير از شست رفته بود « 2 » ندامت و پشيمانى « 3 » مفيد نبود . چون حضرت صاحبقرانى [ به شيراز رسيد شاه يحيى به بساط بوس رسيد و سلطان احمد از كرمان امير حسن قورچى را فرستاد و خود نيز متوجه شد . حضرت صاحبقرانى ] « 4 » بعد از آنكه دو ماه در شيراز گذارانيد « 5 » ، شيراز را به شاه يحيى داد « 6 » و سيرجان را به شاه اسحاق نبيرهء شاه شجاع پسر سلطان اويس ، و كرمان را همچنان به سلطان احمد مسلّم داشت و به جانب خراسان معاودت فرمود به سبب آنكه در ما وراء النّهر لشكر بيگانه در آمده بود چنان كه به موضوع خود شرح داده آيد إن شاء اللّه وحده .
هامش
( 1 ) با : نقاذه . اساس : معادره ( كذا )
( 2 ) گ ، مل : چون مار از دست رفته بود و تير از شست .
( 3 ) با : پريشانى . گ ، مل : پشيمانى و ندامت .
( 4 ) اين عبارت را با ندارد .
( 5 ) اساس : گذرانيدند .
( 6 ) اساس : دادند .