صوفى در بقاى فقير از فناى او حاصل آمده ، فناى فقير از بقاى صوفى متولد شده .
« انا » را اگر زير و زبر خوانى ، همان « انا » باشد ، زير و زبر يك شكل دارد ، در نقطهء دوم زبر زير شود ، چون به حكم تقدير زير زبر شود . آسمان زبر به نسبت من است ، زمين زير از ديد منست ، زمين مغز است ، آسمان پوستست ، همه دوستست ، چه جاى مغز و پوست است ؟
عبارت لباس كفر دارد ، اشارت گرد شرك دارد . ايمان چيست ؟
باور داشت او . كفر چيست ؟ نياز من . حقيقت او مجاز من ، هرچه نه اوست ، به يك پياز پيش من .
چون سلطنت هستى مخدوم ، كه مستفاد از هست مطلق است ، و او هست به حق است ، بر نيستى من حمله آورد ، از هيبت او هستى نيست من نيست شد ، و در سلطنت او نيستى هست من هست گشت . هست و نيست من توئى .
* * * بجان عزيز مخدوم بر مخدوم سوگند مىدهم كه اين نامه را در اوقات صافيه سه بار از اول تا آخر برخواند و اين بيچاره را از حق و باطل آن اعلام فرمايد و به قبول دل مخدومى بشارت فرستد ، كه دل مسكين ، كه از شومى نفس سركش غمگين است ، مىگويد : اى جهان و جان ، و اى مايهء ايمان من .
بهر سلاح كه خون مرا بخواهى ريخت * حلال كردمت الا به تيغ بيزارى
بزن ، بگير ، بكش هرچه بايدت آن كن * وليك بهر خدا بس كن اين دلازارى
به ناز پرورشم دادهء تو در اول * چه خوش بود كه همان ناز را تو باز آرى
« 1 »
هامش
( 1 ) - مرشد و مريد صفحه 56 - 58