از نامههاى شيخ علاء الدوله سمنانى به مراد و مرشد خود شيخ نور الدين عبد الرحمن اسفراينى
اى هست تو نيست مرا هست كرده ، و اى نيست تو هست مرا نيست كرده ! هستى هست تو نيستى نيست مرا پدر ، و نيستى نيست تو هستى هست مرا مادر ! نطفهء هستى در صلب پدر منجمد ، در رحم مادر سارى ، روان جان از روائى آن در ميان ، ميان نسبت با آن بر كران .
كران از آن در ميان جان گران ، گرانى تن سبك چون جان ، سبكى جان نسبت با آن گران !
حامل آن قوه قابل آن من ، من تو ، تو من ، منى من از توئى تو ، توئى تو از منى من . پدر شجرهء من منى تو ، ثمرهء شجرهء تو توئى من ، تو من ، من تو . دو يكى ، يكى دو . احد يكى ، واحد از دو يكى .
ذات يكى در احديت ، صفاتش دوئى در واحديت . ذاتش منى ، صفاتش توئى . من در تو موجود ، من در من مفقود ، تو از من و تو مقصود .
نقطهء نطفهء منى در دايرهء توئى توان يافت ، دايرهء ولايت از نقطهء منى وجود گرفت و ترا دريافت . عدم در وجود عين وجود ، وجود در عدم عين عدم .
قاف قدم در شكاف قاف قلم بود ، از وى قدمين منشق شده ، قاف قلم در قدم بود ، از وى قلمين محقق گشته . بر صفحهء صحيفهء صوفى حرف قاف نوشته ، بياضش صفاى صوفى ، سوادش فناى فقير ، صفاى