در شرح احوال آخوند خراسانى سخن زياد گفته شده « 1 » و ما در اين جا به آن چه خود او در حسب حالش گفته ، مىپردازيم . آخوند در اين جا از فقر و عسرت ، و زهد و بى اعتنايى به زخارف دنيا در دورهء طلبگى خود سخن مىگويد :
. . . چون مجلس درس به پايان رسيد ، شيخ ( مرتضى انصارى ) به من نگاه كرده گفت : آخوند ! مىبينم خيلى مؤدّب مىنشينى ؟
من سر به زير افكندم و عباى خود را بر روى سينهام بيشتر كشيدم و حالتى داشتم قرين انفعال . شيخ دريافت كه پيراهن به تنم نيست و قباى خود را پيش آوردهام تا گردن خود را بپوشانم و معلوم نشود كه پيراهن ندارم ! زيرا [ از كفش و لباس ] تنها چيزى كه نداشتم و مىتوانستم بگويم مالك آن هستم يك قباى پاره بود با يك عباى كهنه و يك جفت كفش كه آن هم ته نداشت و با زحمت پاى خود را بالاتر مىگرفتم و به رويه كفش مىچسباندم كه پايم بر زمين كشيده نشود كه نجس يا كثيف نشود ، تا آن جا كه يك روز مجبور شدم سه بار پاى خود را بشويم و يكى از طلّاب به گوشواره مدرسه نشسته بود مرا ديد و به حالم رقّت كرد و كفشى مندرس به من داد . در اين وقت چنان بود كه گفتى دنيا را به من دادهاند ! آن روز هم شيخ پس از مجلس درس از برهنگى من آگاه گرديده فهميد كه پيراهن به تنم نيست و به اين جهت قباى خود را به روى سينهام كشيدهام و مىنمايد كه مؤدّب نشستهام ، امر كرد پيراهنى به من دادند .
هامش
( 1 ) بعضى از كتابها و مقالههايى كه به شرح حال آخوند خراسانى پرداختهاند : مرگى در نور ، عبد الحسينكفايى ؛ المصلح المجاهد الشيخ محمّد كاظم الخراسانى ، عبد الرحيم محمّد على ؛ سير العوالم فى احوال شيخنا الكاظم ، هبة الدين شهرستانى ؛ برگى از تاريخ معاصر : حياة الاسلام فى أحوال آية الملك العلّام ، آقا نجفى قوچانى ؛ معارف الرجال ، ج 2 ؛ مقدّمهء كفاية الأصول ، چاپ مؤسّسهء آل البيت لاحياء التراث ؛ مجلّه العلم ، ش 18 ( صفر 1330 ق ) ، ص 2 ؛ أعيان الشيعه ، ج 9 ، ص 5 و 6 ؛ تاريخ روابط ايران و عراق ، مرتضى مدرّسى ، ص 265 - 276 ؛ مجلّهء انديشه ( فصلنامهء حوزهء علميهء مشهد ) ، ش 5 - 7 ؛ مكارم الآثار ، ج 5 ، ص 1512 - 1514 ؛ مجلّهء يادگار ، ش 2 ، ص 1 ؛ سيرهء صالحان ، از ابو الفضل شكورى ، ص 105 - 140 .