به كثرت است كه وحدت آن ناقص است مثل وحدت كه براى مركب از اجزاء متعدد گفته مىشود .
زيرا انسان مركب از نيروى عاقله روح و بدن عنصرى كه مركب از اجزاء بسيار و بىشمار از بيرونى و درونى ظاهرى و باطنى است و به لحاظ اعتبار فرد واحد است ولى مقرون بكثرت بسيارى است و مركب از روح و اجزاء و اعضاء درونى و بيرونى بسيارى است و همه آن موجود را به لحاظ اعتبار واحد گفته مىشود يعنى يك فرد از انسان است .
پس اسم واحد است باعتبار ولى در حقيقت متكثر و متعدد است و داراى اجزاء بسيار خواهد بود ولى از نظر كمال ارتباط و اتصال روح با اعضاء بدن كه يك فرد از انسان صورت گرفته شده .
گفته مىشود فرد انسان واحد است و جهت وحدت براى اين موجود مركب رعايت شده است از نظر رابطه معنوى كه روح با اجزاء و اعضاء بدن عنصرى دارد اين واحد محسوب مىشود .
بدين لحاظ وحدت در انسانيت فرد واحد است و قابل تقسيم و كثرت نخواهد بود و وحدت حقيقى كه به ساحت كبريائى اطلاق مىشود سنخ ديگر وحدت حقيقى و بسيط مجهول الكنه است نميتوان او را درك نمود و به لحاظ اعتبار بساير افراد واحد گفته مىشود .
به همين قياس صفت لطف كه اختصاص بساحت آفريدگار دارد از نظر حقيقت لطافت است كه موجودات ديگر فاقد صفت لطافت خواهند بود زيرا لطيف به لحاظ احاطه و قدرت بر خلق و آفرينش موجودات لطيف و دقيق است بالاخره خالق صفت لطافت را در بعض موجودات و صفت لطيف را در مخلوقات خود بوديعت نهاده است و لطافت و رموزى را در هر يك از موجودات بوديعت نهاده است كه قابل احاطه و احساس نخواهد بود .
درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: محمد حسينى همدانى نجفى
ص١٦٢