كه غير معناى حقيقت وجود است في حد نفسه معدوم و لا موجود است .
حقيقت و صرف شىء تعدد و كثرت پذير نخواهد بود زيرا هر چه فرض شود غير آن صرف شىء است مثلا انسان حقيقت واحده است و صرف انسانيت قابل تعدد و كثرت نيست بلكه حقيقت واحدهاى است و هر چه فرض شود غير آنست و فقط تعدد و كثرت انسان و حقيقت آن در خارج تحقق مىپذيرد از نظر اينكه وجود خارج از ماهيت انسانى است بلكه از تعدد و كثرت وجود ماهيت تعدد پذير خواهد بود مثلا تعدد زيد و عمر و خالد از نظر تعدد وجود آنهاست نه از نظر انسانيت و گر نه در حقيقت انسانيت هر يك سهمى و حصهاى از انسانيت را واجد هستند يعنى انسانيت هرگز تعدد و كثرت پذير نيست و در همه افراد بشر همان يك حقيقت است و تعدد از نظر تعدد وجودى است كه غير از ماهيت و حقيقت انسان است .
به همين قياس وجود صرف حقيقت واحده و غير قابل تعدد و كثرت مىباشد كثرت و تعدد آن در خارج از نظر تعدد و كثرت امر خارج از وجود است و عبارت باشد از حدود و احكام وجود كه از آن تغيير بماهيت مىشود يعنى وجود بر حسب كثرت ماهيت و حد وجودى كثرت و تعدد پذير خواهد بود و همانطور كه هر فردى از زيد و عمر حصه و سهمى از انسانيت دارند بدين جهت طبيعى انسان در خارج بسيارى و نامتناهى خواهد بود همچنين موجود كه توأم با ماهيت است در نظام خارج از لحاظ حدود و ماهيات الهى تعدد و كثرت پذير خواهد بود بدين جهت افراد كه وجود و موجود به آنها صدق مىنمايد كثرت پذير و نامتناهى خواهد بود .
و از نظر اينكه وجود توأم با عدم و ماهيت نقص ذاتى دارد يعنى وجود محض نيست بلكه وجود توأم با عدم و يا گوئى توأم كه آميخته با ظلمت و تيرهگى است نورانيت نخواهد داشت همچنين وجود توأم با عدم و نيستى هرگز از خود قيام و وجود نخواهد داشت يعنى وجود كه آميخته بعدم و بماهيت باشد فقط صلاحيت
درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: محمد حسينى همدانى نجفى
ص١٨٤