تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
خود بهره‌اى از وجود ندارد ناگزير از غير بايد استفاده وجود نمايد كه قائم بذات كبريائى خواهد بود بالاخره هر موجودى كه محتاج به غير باشد مسبوق بعدم بوده و هرگز ازلىّ نخواهد بود در نتيجه موجودى كه معدود است حادث و وجود آن ربط محض بآفريدگار خواهد بود . اين است مفاد جمله ( و من عدّه فقد ابطل ازله ) كه لازم توصيف ساحت كبريائى است كه اتصاف به وصف زائد بر ذات در نتيجه آنست كه موجود عددى و حادث و محتاج به علت و سبب خواهد بود . قوله عليه السلام : و من قال اين فقد غياه : كلمه اين سؤال از مكان و اينكه موجود مورد سؤال از مكان و چگونگى او پرسش مىشود چه از نظر بعد مكانى باشد يا غرض سؤال از مكان و تحيز او باشد و بيان آنست كه كسى كه گمان برد ساحت كبريائى در مكان زيست مىنمايد و او را محدود پنداشته و محدوديت در مكان از لوازم جسمانيت است و ساحت كبريائى واحد حقيقى و صرافت وجود و منزه از نواقص امكانى است و غايت و حد و نهايت در باره كبريائى او تصور نميرود . قوله ( ع ) : و من قال على م فقد اخلى منه و من قال فيم فقد ضمنه : هر دو كلمه ( على م ) ( و كلمهء فيم ) در اصل على ما و كلمه فيما هر دو استفهام و مركب از كلمه على و اسم ما موصول است و مبنى بر استفهام از چگونگى است كه در كجا جا گرفته و حلول نموده و استقرار يافته است . بيان آنست كه چنانچه سؤال از مقام و غلو و چگونگى وجود باشد او را خالى از وجود حقيقى نموده و او را معرض حالات و عوارض مختلف و گوناگون معرفى نموده و نظر باينكه خلو ساحت كبريائى از جهتى و يا بعرضى از عوارض و جهات و عدم احاطه به آن مكان شاهد محدوديت وجودى است از نظر گمان اينكه معرض