تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
كس كار به كار تو ندارد * هم زَحمتِ بارِ تو ندارد تو كار به كار كس ندارى * زحمت بينى و در گُذارى « 1 » در جستن عيب خويش كوشى * چشم بد مردمان بپوشى پَستِ « 2 » همه همچو خاك گردى * وز « 3 » خُبث و رذيله پاك گردى ده چيز شعار خويش سازى * سرمايهء كار خويش سازى بيخوابى و جوع و عزلت و فكر * صَمْت و زهد « 4 » و عبادت و ذكر باشى پيوسته با طهارت * با غير خدا نبوده كارت گَه سجده و گَه ركوع كرده * گَه زارى و گَه خضوع « 5 » كرده بگريسته بر گُنَهْ شب و روز * از « 6 » درد ، به ناله‌هاى جانسوز چون گريه كنى ز اشك رو شوى « 7 » * شايد كه نسوزد آتش آن روى مىجو به نبىّ و آل و عِترت * پيوسته تَشَفُّع و وسيلت « 8 » هر لحظه درود بر روان‌ْشان * بفرست و « 9 » روان پيروان‌شان تقصير خود اعتراف مىكن * اقرار به اقتراف « 10 » مىكن از شرم‌سرى به پيش مىدار * دردى به درونِ خويش مىدار با اينهمه‌خوف و ترس « 11 » و غمهاش * نوميد مباش از كَرمهاش نوميد مشو ز فيض آن شاه « 12 » * از دل مىگو كه « 13 » اللَّه اللَّه از وى بطَلَب هر آنچه خواهى * كو مىدهدت همه كماهى دل را به اميد شاد مىدار * وين گفتهء « فيض » ياد مىدار او را به دعاىْ « 14 » شاد مىكن * در حالتِ فيض ياد مىكن هان ! بيرون آ « 15 » چو مغز از پوست * من گفتم « 16 » و تو شنيدى اىدوست ! از سر تا پاىْ گوش بادت ! * وين « 17 » « آب زلال » نوش بادت
تمّت المنظومة « 18 »
هامش
( 1 ) . م : - تو . . . گذارى . ( 2 ) ل : پست از . ( 3 ) ج و ل : از . ( 4 ) ل و ج : شوق . ضبط موافق م است . ( 5 ) ل : خشوع . ضبط متن موافق م و ج است . ( 6 ) م : وز . ضبط متن مطابق ج و ل است . ( 7 ) هم مىتوان « روشوى » را به صيغهء امر خواند و هم به صورت صفت فاعلى مركّب مرخّم صفتِ « اشك » گرفت . ( 8 ) ل : شفاعت . ضبط متن موافق است با م و ج . ( 9 ) ج : - و . ( 10 ) اقتراف : ورزيدن و كسب كردن ؛ ليك اينجا مراد « اقتراف سيّئه » است . در قرآن كريم مىخوانيم :« إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ »( الانعام / 120 ) . ( 11 ) ج و ل : ترس و خوف . ( 12 ) ل : انشاء . ( 13 ) م : - كه . ( 14 ) ج : دعائى . ( 15 ) ج : آى . ( 16 ) ل : مىگفتم . ( 17 ) ل : اين . ( 18 ) م : - تمّت المنظومة . كاتب در خاتمهء ج نوشته . انشا [ ء ] اللَّه تعالى حق جلّ و علا از مبدا فيّاض خود جرعهء مرحمت و ساغر مغفرت در آخرت به روح صاحب فتوح فيض رساند و آن عارف معارف ربّانى را غريق رحمت خود گرداند بحقّ محمّد و آله الامجاد ، و اين تشنه‌لب سراب حيرت و غريق بحر حسرت و سرگشتهء بيداى ضلالت و مدهوش شراب غفلت و مخمور بادهء شقاوت و نخوت يعنى غريق بحر گمنامى عبدالقادر بسطامى را به ته جرعهء از اين جرعه‌هاى نصايح و مواعظ مالامال فيض چشاند و بجذبهء شوق و بدستيارى ملاح ذوق از اين بحر بىپايان غفلت و ضلالت به ساحل نجات هدايت رساند بحقّ محمّد و آله الامجاد . . . غرّهء ( ظ . ) شهر صفر فى سنة 1119 .