كس كار به كار تو ندارد * هم زَحمتِ بارِ تو ندارد
تو كار به كار كس ندارى * زحمت بينى و در گُذارى « 1 »
در جستن عيب خويش كوشى * چشم بد مردمان بپوشى
پَستِ « 2 » همه همچو خاك گردى * وز « 3 » خُبث و رذيله پاك گردى
ده چيز شعار خويش سازى * سرمايهء كار خويش سازى
بيخوابى و جوع و عزلت و فكر * صَمْت و زهد « 4 » و عبادت و ذكر
باشى پيوسته با طهارت * با غير خدا نبوده كارت
گَه سجده و گَه ركوع كرده * گَه زارى و گَه خضوع « 5 » كرده
بگريسته بر گُنَهْ شب و روز * از « 6 » درد ، به نالههاى جانسوز
چون گريه كنى ز اشك رو شوى « 7 » * شايد كه نسوزد آتش آن روى
مىجو به نبىّ و آل و عِترت * پيوسته تَشَفُّع و وسيلت « 8 »
هر لحظه درود بر روانْشان * بفرست و « 9 » روان پيروانشان
تقصير خود اعتراف مىكن * اقرار به اقتراف « 10 » مىكن
از شرمسرى به پيش مىدار * دردى به درونِ خويش مىدار
با اينهمهخوف و ترس « 11 » و غمهاش * نوميد مباش از كَرمهاش
نوميد مشو ز فيض آن شاه « 12 » * از دل مىگو كه « 13 » اللَّه اللَّه
از وى بطَلَب هر آنچه خواهى * كو مىدهدت همه كماهى
دل را به اميد شاد مىدار * وين گفتهء « فيض » ياد مىدار
او را به دعاىْ « 14 » شاد مىكن * در حالتِ فيض ياد مىكن
هان ! بيرون آ « 15 » چو مغز از پوست * من گفتم « 16 » و تو شنيدى اىدوست !
از سر تا پاىْ گوش بادت ! * وين « 17 » « آب زلال » نوش بادت
تمّت المنظومة « 18 »
هامش
( 1 ) . م : - تو . . . گذارى .
( 2 ) ل : پست از .
( 3 ) ج و ل : از .
( 4 ) ل و ج : شوق . ضبط موافق م است .
( 5 ) ل : خشوع . ضبط متن موافق م و ج است .
( 6 ) م : وز . ضبط متن مطابق ج و ل است .
( 7 ) هم مىتوان « روشوى » را به صيغهء امر خواند و هم به صورت صفت فاعلى مركّب مرخّم صفتِ « اشك » گرفت .
( 8 ) ل : شفاعت . ضبط متن موافق است با م و ج .
( 9 ) ج : - و .
( 10 ) اقتراف : ورزيدن و كسب كردن ؛ ليك اينجا مراد « اقتراف سيّئه » است . در قرآن كريم مىخوانيم :« إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ »( الانعام / 120 ) .
( 11 ) ج و ل : ترس و خوف .
( 12 ) ل : انشاء .
( 13 ) م : - كه .
( 14 ) ج : دعائى .
( 15 ) ج : آى .
( 16 ) ل : مىگفتم .
( 17 ) ل : اين .
( 18 ) م : - تمّت المنظومة . كاتب در خاتمهء ج نوشته .
انشا [ ء ] اللَّه تعالى حق جلّ و علا از مبدا فيّاض خود جرعهء مرحمت و ساغر مغفرت در آخرت به روح صاحب فتوح فيض رساند و آن عارف معارف ربّانى را غريق رحمت خود گرداند بحقّ محمّد و آله الامجاد ، و اين تشنهلب سراب حيرت و غريق بحر حسرت و سرگشتهء بيداى ضلالت و مدهوش شراب غفلت و مخمور بادهء شقاوت و نخوت يعنى غريق بحر گمنامى عبدالقادر بسطامى را به ته جرعهء از اين جرعههاى نصايح و مواعظ مالامال فيض چشاند و بجذبهء شوق و بدستيارى ملاح ذوق از اين بحر بىپايان غفلت و ضلالت به ساحل نجات هدايت رساند بحقّ محمّد و آله الامجاد . . . غرّهء ( ظ . ) شهر صفر فى سنة 1119 .