داخل شهر شدم زان در و بحرى ديده * كه ملك غوص در آن بحر تمنّا مىكرد
از در و گوهر آن بحر گرفتم مشتى * دل چو ديد آن به فغان آمد و زدنا مىكرد
سبط رسول قرآن ، فهم درست ايمان * چون جمع شد معانى ، گوى بيان توان زد
و در ديوانش كه چاپ شده است ، از جمله مىگويد :
ولاى آل پيغمبر بود معراج روح من * بجز اين آسمانها ، آسمانى كردهام پيدا
به حبل اللَّه مهر اهل بيت است اعتصام من * براى نظم ايمان ريسمانى كردهام پيدا
سخنهاى اميرالمؤمنين دل مىبرد از من * زاسرار حقايق ، دلستانى كردهام پيدا
جمال عالم آرايش ، اگر پنهان شد از چشمم * حديثش را زجان گوش و زبانى كردهام پيدا
كلامش بوى حق بخشد ، مشام اهل معنى را * ز گلزار الهى بوستانى كردهام پيدا
به خاك درگه آل نبى پى بردهام چون فيض * براى خود ز جنّت آستانى كردهام پيدا
از ايشان وافى و صافى فقيهان را بود كافى * از اين رو بهر عقبى نردبانى كردهام پيدا