* * *
در عهد صبا كرده جهالت پستت * ايّام شباب كرده غفلت مستت
چون پير شدى رفت نشاط از دستت * كى صيد كند ماهى دولت شستت
* * *
باشد باشد كه يار حاضر باشد * باشد باشد كه يار ناظر باشد
پباشد باشد كه در اوّل نظر آخر كردم * تا يار مرا اوّل و آخر باشد
* * *
اى آنكه گمان كنى كه دارى همه چيز * اينك روى از جهان گذارى همه چيز
در يا بى باقى اگر ز فانى گذرى * دارى همه چيز اگر ندارى همه چيز
* * *
با من بودى مَنَتْ نمىدانستم * يا من بودى مَنَتْ نمىدانستم
چون من ز ميان شدم تو گشتى پيدا * تا من بودى مَنَتْ نمىدانستم »
تاريخ ادبيات در ايران ، ج ( 1 ) 5 ، صص 328 - 336