گردد . اثرى از اين روايات كهن در كتاب طبرى ديده مىشود . مثلا در ترجمهء بلعمى مىخوانيم كه : « عرب او را ضحاك گفتند و مغان گويند كه او بيوراسب بود » و دربارهء روز پيروزى آفريدون بر ضحاك اضافه مىكند كه : « و آن روز مهر روز بود از ماه مهر ، آن روز مهرگان نام كردند » . با وجود اين ، پيداست كه درج اسم بيوراسب در فهرست ملوك عجم معنى اخلاقى اين افسانه را نابود نموده بهطوركلى از بين برد .
وقتى كه فردوسى بهدنيا آمد از درگذشت طبرى فقط ده سال گذشته بود ، بنابراين مىتوان گفت روى هم رفته محيط فرهنگى اين دو دانشمند بزرگ و ارجمند ايرانى تقريبا يكى بوده و در فاصلهء زمانى كه در بين زندگانى و تأليف كتابهاى ايشان قرار گرفت روش تفكرات و انديشهها ، تغييرات مهمى را نپذيرفت . علاوه بر اين خود آثار طبرى و ترجمهء فارسى آن از طرف ابو على محمد بلعمى در دسترس عموم بود و غيرممكن است كه استادى به فضيلت فردوسى از آنها آگاهى نداشته و آنها را نخوانده باشد . معلوم است كه در سدهء سوم و چهارم هجرى شناسايى روزگار پيشين ايران بر يك بناى استوار نمىپائيد و ياد گذشتهء كهن اين كشور چه افسانهاى و چه تاريخى سرچشمهء روايات و داستانهاى گوناگون و متفاوتى گرديد كه تا حدى از هم مستقل و جدا بود و هر يكى از آنها مىتوانست منبع اصلى تأليفات مورخى يا حماسهسرائى را تشكيل دهد . در واقع اينطور شد و ما مىدانيم كه يكى از منابع عمدهء فردوسى شاهنامهء نثر ابو منصور بود كه بعد از درگذشت طبرى در حدود سال 346 هجرى يعنى موقعى كه فردوسى تازه به بيست سالگى رسيده بود بهدست يك هيأت دانشمندانى كه احتمالا برطبق اسامى خود زردشتى مىنمايند گرد آورده گشت .
حالا اين حادثه يعنى اينكه حماسهسراى بزرگ طوس چنين كتابى به اصطلاح زردشتى را انتخاب كرده باشد تا پايهء رسالهء شاعرانهء خود را بر آن تأسيس نمايد چه در خاور و چه در باختر باعث گفتگو و بحث زياد گرديد . حتى كسانى بودند كه بر مسلمانى صحيح شاعر شك داشتند ! اما البته هيچ اينطور نيست . با اينكه در ايران خيلى اوقات شعر و عرفان با هم مخلوط گرديده و چنين آميختگى نيز در آثار فردوسى پديد است و عرفان در نظر متعصب گاهى گناه است باز دين و مذهب با اختلافات موجود در ميان « تاريخ » طبرى و شاهنامهء فردوسى هيچ كارى ندارند . اين اختلافات از جاى
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 668
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٦٦٨