« 1 » زيرا كه جميع موجودات عالم نور و مثال حىاند و لا ميّت فى ذلك العالم .
« 2 » اقتباس نمود و ختم كرد كتاب را به اين آيه . ايزد جان آفرين جميع طالبان حقيقى را به مطلب اعلى و مقصد اقصى كه مشاهدهء حق حقيقى است برساناد . و اكنون ختم مىكنم اين كتاب را كه مشتمل است بر اسرار عجيبه و معانى دقيقه ، و مخبر است از احوال مجردات قدسيه ، بر بعضى از وصاياى افلاطون كه هر يك از آن [ وصايا ] مرشد طالبان اين راه است . بدان افلاطون مىفرمايد كه : خداوند و معبود خويش را بشناس . و حق را نگاهدار . و از حق چيزى مخواه كه نفع ازو منقطع بود . و هميشه بيدار باش كه شرور را اسباب بسيار است . و [ به ] - آسايش و خواب اقدام ممكن مگر بعد از آنكه محاسبهء نفس نموده باشى در سه چيز : يكى آنكه تامل كنى كه در آن روز هيچ نيكوى كسب كرده [ اى ] يا نى ؛ دويم آنكه تأمل كنى كه هيچ چيز به تقصير از تو فوت شده است يا نه ؛ سيوم آنكه تامل كنى كه هيچ خطا از تو واقع شده است يا نه . حكيم مشمر شخصى را كه به لذات اين عالم شاد گردد ، يا از مصائب اندوهناك شود . ياد مرگ كن و از مردگان اعتبار گير . زود خشم مباش كه غضب به عادت تو شود . حكيم به قول تنها مباش ، بلكه به قول و عمل باش ، كه حكمت قولى در اين جهان بماند و حكمت عملى در آن جهان به كار آيد . اگر در نيكوى رنج كشى رنج نماند و نيكوى بماند . و اگر از گناه لذت يا بى ، لذت نماند و گناه بماند . حكمت دوست دار و سخن حكما بشنو ! و هواى دنيا از خود دور كن ! و هميشه ملازم سيرت عدل باش و بر خيرات مواظبت نماى ، تا به سعادت برسى . اين است بعضى از وصاياى افلاطن الهى . حق تعالى مثل ما ناقصان را توفيق عمل به اين وصاياى نصيب گرداند ، به حق الحق و اهله . سپاس بلا نهايت واهب النعم را كه اين ضعيف را به اين سعادت فايز گردانيد كه « قسم ثانى » كتاب « حكمت اشراق » را به قدر استعداد ناقص خود به كلام فارسى شرح نمود . و له الحمد فى الاوّل و الآخر و هو الظّاهر و الباطن ؛ لا إله الّا هو . و هو العلى العظيم و الصلاة على سيد الاصفياء محمد المصطفى و آله و اصحابه و من تبعهم صلاة متتالية غير منقطعة . رجاء واثق از كرم عميم عزيزان و بزرگانى كه مطالعهء اين مختصر نمايند ، چنان كه اگر بر سهو و خطا كه از لوازم بشريت است وقوف يابند ، به نظر كيميا اثر اصلاح نموده ، اين ضعيف را به دعاى آمرزش ياد دارند . تمام شد به تاريخ هفتم ذى قعدهء سنهء 1265 هجرى [ قمرى ] .