باطن صافى چو نيست ، راه حقيقت مپوى * چاه بسى در ره است ، ديدهء بينا طلب
شمع هدايت كجا در دل هر كس نهند * همچو كليمى بجو ، ديده ز بيضا طلب
پا به سر خود منه ، در ره اين باديه * رهروى اين ره از شبر و اسرى [ 9 ] طلب
احمد مرسل كه چرخ از شرف پاى او * با همه رفعت ، كند پايهء بطحا طلب
از لب او گوش كن زمزمهء لا ينام * وز دل بيدار او راز فاوحى طلب [ 10 ]
در گذر از نه فلك در ره او خاك باش * اهل خرد كى كند پايهء ادنى طلب
وحشى اگر طالبى بر در احمد نشين * كام از آنجا بجوى ، نام از آنجا طلب
عرض تمنّا مكن از در دونان دهر * آب رخ هر دو كَون از در مولى طلب
در حق من بخششى ، يا نبى اللّه كه نيست * رسم تو الّا عطا ، كار من الّا طلب « 1 »
در ستايش حضرت پيغمبر ( ص )
حكيم عقل كز يونان زمين است * اگر چه بر همه بالانشين است
به هر جا شرع بر مسند نشيند * كسش جز در برون در نبيند
بلى شرع است ايوان الهى * نبوّت اندر او اورنگ شاهى
بساطى كش نبوّت مجلس آراست * كجا هر بلفضولى را در او جاست ؟
در اين ايوان كه با طغراى جاويد * برون آرند حكم بيم و اميد
نبوّت مسند آرايان تقدير * وز او اقليم جان كردند تسخير
از آن شاهان كه كشورگير جانند * ولايت بخش ملك جاوداناند
عطاهاشان به هر بى برگ و بى ساز * هزاران روضهء پر نعمت و ناز
همه از آفرينش برگزيده * همه از نور يك ذات آفريده
چه ذاتى ؟ عين نور ذوالجلالى [ 11 ] * چه نورى ؟ اللّه اللّه ! لا يزالى [ 12 ]
هامش
( 1 ) - ديوان كامل وحشى بافقى ، ويراستهء حسين نخعى ، انتشارات امير كبير ، تهران ، 1343 ه . ش ، ص 168 .