وان يكى سه ماه مىبيند بهم * اين سه كس بنشسته يك موضع نعم
چشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تيز * در تو آويزان و از من در گريز
عالم از هژده هزارست و فزون * نيست اين هجده به هر چشمى زبون
خلق را بنگر كه چون ظلمانىاند * در متاعِ فانيى چون فانىاند
از تكبّر جمله اندر تفرقه * مرده از جان زنده اندر مخرقه
اين عجب كه جان به زندان اندرست * وانگهى مفتاحِ زندانش به دست
پاى تا سر غرقِ سرگين آن جوان * مىزَنَد بر دامنش جوىِ روان
دايماً پهلو به پهلو بىقرار * پهلوىِ آرامگاه و پشت دار
تفرقه جويانِ جمع اندر كمين * تو درين طالب رخِ مطلوب بين
جامگى
؛ آنچه به خدمتگزاران و سربازان دهند ، وظيفه ، راتبه ، مستمرّى .
جبلّت
؛ طبيعت ، سرشت ، فطرت ، أصل .
جمع
؛ لفظ جمع در اصطلاح اين طايفه مقابل فرق است و فرق احتجابست از حق به خلق يعنى همه خلق بيند و حق را من كلّ الوجوه غير داند و جمع مشاهدهء حق است بىخلق و اين مرتبت فناء سالك است چون تا زمانى كه هستى سالك بر حال باشد شهود حق بىخلق نيست و « جمع الجمع » شهود خلق است قايم به حق
كاشانى گويد : « لفظ جمع در اصطلاح صوفيه عبارتست از رفع مباينت و اسقاط اضافات و افراد شهود حق » [ مصباح الانس ص 9 شرح گلشن راز ص 27 ]
ابهرى گويد : « الجمع جمع المتفرّقات و التفرقة تفرقة المجموعات فاذا جمعت قلت اللّه و لا سواه و اذا فرقت نظرت إلى الكون » [ طبقات ص 393 ]