براى هدايت شما ، نورى عظيم ( رسولى بزرگ ) و كتابى به حقّانيت آشكار آمد ، قرآن كريم ، سورهء ( 5 ) آيهء 15 ] و نور را سايه نباشد چون خواجه عليه السّلام ، از سايهء خويش ، خلاص يافته بود كه
« قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ »
. همهء عالم در پناه نور او گريختند كه « آدم و من دونه تحت لوائي يوم القيامة » .
[ مرصاد العباد ، چاپ شمس العرفا صص 90 - 91 و چاپ امين رياحى صص 158 و 159 ]
« . . . بدن طيّب و طاهر حضرت ختمى مرتبت ، سايه نمىداشت زيرا كه شعاع از چيز لطيف ، نفوذ مىكند تا مانعى از نفوذ نباشد - سايه ظاهر نگردد . »
پس بزرگان اين نگفتند از گزاف * جسمِ پاكان ، عينِ جان افتاد صاف
گفتِشان و نفسِشان و نقششان * جمله جانِ مطلق آمد بىنشان
[ مثنوى 1 / بيت 2000 و 2001 ص 121 طبع نيكلسون ]
مقصود آنست كه جسم مرد كامل ، بر اثر رياضت ، پاك و منزّه مىگردد و از هوى و شهوت مىرهد و در طلب كمال ، با روح همداستان و همدست مىشود و حكم او و اوصاف او ، همان حكم و اوصاف روح است . [ شرح مثنوى شريف 3 / 823 ]
مفاد بيت اينست كه اى [ پيامبرى ] كه از شهوت جسم و هواى تن رسته ، جان و روح مطلق گرديدهيى و خورشيد از روى تو - همچنان كه ماه مستنير از خورشيد منير ، كسب نور مىكند - كسب نور كرده است .
نبىّ چون آفتاب آمد ولىّ ماه * مقابل گردد اندر « لى مع اللّه »
چو نورِ آفتاب از شب جدا شد * ترا صبح و طلوع و استوا شد
دگر باره ز شرقِ چرخِ دوّار * زوال و عصر و مغرب شد پديدار
ز خود هر دم ظهورِ سايهيى شد * كه آن معراج دين را پايهيى شد
زمانِ خواجه ، خطِّ استوا بود * كه از هر ظلِّ ظلمت ، او جدا بود
چو خطِّ استوا بر قامت آراست * ندارد سايه پيش و پس ، چپ و راست
چو كرد او بر صراطِ حق اقامت * به أَمرِ « فاستقم » مىداشت قامت