( 10 ) اى سايه ز خاك بر گرفته « جلال الدّين محمّد بلخى » در دفتر پنجم « مثنوى » به مناسبت بيان « صفت آن بىخودان كه از شرّ خود و هنر خود ايمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حقّ همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد » چنين گفته است :
چون فناش از فقر پيرايه شود * او ، محمّد وار بىسايه شود
فقر فخرى را فنا پيرايه شد * چون زبانهء شمع ، او بىسايه شد
شمعِ جمله شد زبانه پا و سر * سايه را نَبْوَد به گِردِ او گذر
موم از خويش و ز سايه در گريخت * در شعاع از بَهْرِ او كى شمع ريخت
گفت او بهرِ فنايت ريختم * گفت من هم در فنا بگريختم
اين شعاعِ باقى آمد مُفتَرض * نه شعاعِ شمعِ فانىِ عَرَض
شمع چون در نار شد كلّى فنا * نه اثر بينى ز شمع و نه ضيا
هست اندر دفعِ ظلمت آشكار * آتشِ صورت به مويى پايدار
بر خلافِ موم شَمعِ جِسم كان * تا شود كَم گردد افزون نورِ جان
اين ، شعاعِ باقى و آن فانِيَسْتْ * شمعِ جان را شعلهء ربّانِيَسْت
اين زبانهء آتَشى چون نور بود * سايهء فانى شدن زو دور بود
ابر را سايه بيفتد بر زمين * ماه را سايه نباشد همنشين
بىخودى ، بىابرى است اى نيكخواه * باشى اندر بىخودى چون قرصِ ماه
باز چون ابرى بيايد رانده * رفت نور از مه خيالى مانده
از حجابِ أبر ، نورش شد ضعيف * كم ز ماهِ نو شد آن بدرِ شريف
مه خيالى مىنمايد ز ابر و گَرد * أبرِ تن ما را خيال انديش كرد
لطفِ مَه بنگر كه اين هم لطفِ اوست * كه بگفت او ابرها ما را عَدُوست
مه ، فراغت دارد از ابر و غبار * بر فرازِ چرخ دارد مه ، مدار