نسيمِ صبحِ سعادت ، بدان نشانِ كه تو دانى * گذر به كوىِ فلان كن ، در آن زمان كه تو دانى
[ حافظ ، غزل 467 / 1 ص 950 ]
اى آن كه به جز تو نيست در هر دو جهان * برتر ز خيالى و مُبَرّا ز گمان
هر چند كه عينِ هر نشانى ليكن * اينست نشانت كه ترا نيست نشان
[ جامى ، نقد النصوص / 27 ]
معجز
؛ عاجز كننده ، درمانده كننده - معجزه و إعجاز ، معجز نمودن ، معجز نشان دادن ، كارى شگفت انگيز انجام دادن .
به شعرِ خوب و شيرين ، جان فزايم * به حكمت در سخن ، معجز نمايم
[ ناصر خسرو / 541 چاپ هوشنگ سهيلى ]
جمالت معجزِ حُسن است ، ليكن * حديثِ غمزهات ، سِحْرِ مُبين است
[ حافظ ، غزل 56 / 2 ص 128 ]
ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم مىكُشت * معجزِ عيسويت در لبِ شكَّر خا بود
[ حافظ ، غزل 200 / 2 ص 416 ]
مفاد بيت اين كه : آيينهء معجزهء تو - امروز رخسارِ پيش آمد فردا را مىنمايد و نمودار مىسازد و از آينده و مغيبات ، خبر مىدهد .
تصريح
؛ پيدا و هويدا و آشكارا گفتن ، گشاده و روشن گفتن - خلاف تعريض [ منتهى الارب ]
اشاره است به آيهء شريفه :
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
. ( القمر ، آيهء 1 ) كه به عقيدهء اكثر مفسّرين ناظر است به معجزهء شكافتن قمر بر دست حضرت رسول ( ص ) و به گفتهء برخى شقّ قمر از علائم قيامت است و پس ازين روى خواهد داد و چون مستقبل