حدوث
؛ پيش جمهور ، حصول شىء باشد بعد از عدم او ، در زمانى كه گذشته باشد و مقابل قدم باشد . [ درّة التاج بخش 3 ص 29 ]
حدوث يعنى وجود بعد از عدم و حادث همانطور كه در حدوث ، احتياج به علّت دارد ، در بقاء هم احتياج به علّت دارد . زيرا علّت احتياج ، كه امكان باشد ، بعد از وجود هم ، موجود است . [ تهافت التهافت ص 32 ، 68 - اسفار ج 1 ص 49 - 56 - شفا ج 2 ص 521 ]
حدوث اضافى به امرى گويند كه در حدوث و وجود ، سابقهء زماني آن كمتر از ديگرى باشد [ شرح منظومه ص 75 ]
حدوث در برابر مقام قدم و قدمت . حدوث را بر دو معنى اطلاق كنند :
اوّل كون الشىء مسبوقا بالعدم ، دوم احتياج الشىء فى الوجود الى الغير و قدم مقابل اوست . [ نفايس الفنون ] [ فرهنگ علوم عقلى ، لغت نامه ]
وجود
؛ هستى ، ضدّ عدم . چيزها را وجودى است در اعيان و وجودى در اذهان و اين هر دو بطبع باشد و اختلاف و تغيّر را در آن مدخلى نه و وجودى در عبارت و وجودى در كتابت و اين هر دو به وضع باشد و به حسب اختلاف اغراض واضعان ، مختلف و متغيّر شود . و از اين چهار وجود ، سه دال بود و آن كتابت و عبارت و معنى است و سه مدلول و آن عبارت و معنى و عين است . و وجود در كتابت دال بود و مدلول نبود و در عين مدلول بود و دال نبود و در قول و ذهن هم دال بود و هم مدلول [ اساس الاقتباس / 62 ]
همه رنجِ من از وجودِ من است * لا جرم زين وجود نالانم
[ خاقانى ]
چون كه به بودش كرم آباد شد * بندِ وجود از عَدِم آزاد شد
[ نظامى ]
هرگز وجودِ حاضرِ غايب شنيدهيى * من در ميانِ جمع و دلم جاىِ ديگر است
[ سعدى ]