( 7 )
منوّر
؛ روشن ، درخشان ، فروغمند .
دلم را چون به فضل خويش ايزد * بكرد از عقلِ نورانى منوَّر
[ ناصر خسرو ]
شبِ گور خواهى منوَّر چو نور * از اينجا ، چراغِ عمل ، بر فروز
[ سعدى ]
سر فرازم كن شبى از وصلِ خود ، گردن كشان * تا منوَّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
[ حافظ غزل 289 / 7 ص 594 ]
ز در ، در آى و شبستان ما ، منوَّر كن * هواىِ مجلسِ روحانيان ، معطَّر كن
[ حافظ غزل 389 / 1 ص 794 ]
معطّر
؛ خوشبوى ، عطرآميز .
تا معطَّر كنم از لُطفِ نسيمِ تو مشام * شمّهيى از نفحاتِ نَفَسِ يار بيار
[ حافظ ، غزل 244 / 3 ص 504 ]
ز در در آى و شبستانِ ما منوَّر كن * هواىِ مجلسِ روحانيان معطَّر كن
[ حافظ ، غزل 389 / 1 ص 794 ]
عصمت
؛ پاكدامنى ، ملكهء اجتناب از معاصى ، هنگامى كه تمكّن عمل بدان حاصل باشد ، نگاهدارى نفس از گناه ، ( معين ) اطلاق اين لفظ بر پاكى است كه از ابتداى وجود تا انتهاى عمر ، گناه كبيره خصوصا زنا نكرده باشد [ غياث اللغات ، آنندراج ] در مورد وجوب عصمت انبياء ، جميع ملل و شرايع ، اتّفاق نظر دارند . به [ كشّاف اصطلاحات الفنون و شرح مواقف و شرح طوالع ] مىتوان نگاه كرد . « عصمت كبرى » لقب فاطمهء زهرا سلام اللّه عليها است .