دلا طمع مبُر از لطفِ بىنِهايتِ دوست * چو لافِ عشق زدى سر بباز چابك و چُست
[ حافظ غزل 24 / 6 ص 64 ]
سهو و خطاىِ بنده گرش هست اعتبار * معنىِ لطف و رحمتِ پروردگار چيست ؟
[ غزل 66 / 7 ص 148 ]
بندهء پير خراباتم كه لطفش دايم است * ورنه لطفِ شيخ و زاهد ، گاه هست و گاه نيست
[ غزل 72 / 10 ص 160 ]
نااميدم مكن از سابقهء لطفِ ازل * تو چه دانى ؟ كه پسِ پرده كه خوب است و كه زشت
[ غزل 78 / 5 ص 172 ]
لطف و عذاب هر دو ز يزدان رسد ولى * لا شك حديثِ لطف ، به از قصهء عذاب
[ قاآنى ]
عنف
؛ درشتى و سختى ، ضدّ رفق و مدارا :
عنف و لطفِ تو به هر وقت خزانست و بهار * خشم و عفوِ تو ، به هر حال سموم است و صباست
[ مسعود سعد ]
بر عدو ، عُنفِ تو ، سموم بُوَد * بر دلى لطفِ تو ، صبا باشد
[ مسعود سعد ]
نه خود مىرَوَد هر كه جوياىِ اوست * به عُنفش كَشان مىبَرَد ، لطفِ دوست
[ سعدى ]
اسيرِ بندِ غمت را به لطف خويش مران * كه گر به عُنف برانى ، كجا رود مغلول ؟
[ سعدى ]
ساوه
؛ نام شهر مشهور و معروف در عراق ( عجم ) و گويند درياچهيى در آنجا بود كه هر سال يك كس را در آن غرق مىكردند تا از سيلان آن ايمن مىبودند و در شب ولادت سرور كاينات آن درياچه خشك شد [ برهان ]
شهر نيكويى است در ميان رى و همدان و نزديك وى ، شهر ديگر ، موسوم به آوه