مسند
؛ هر چيز كه بر آن تكيه كرده شود ، بالش بزرگ ، تكيهگاه ،
گر به هنر زيبد و به گوهر بالش * او را زبيد چهار بالش و مَسْند
[ منوچهرى ]
عطسهء تو است آفتاب ، دير زى اى ظلِّ حق * مَسْنَدِ تو است آسمان ، تكيه زن اى محترم
[ خاقانى ]
مؤبَّد نمىماند اين ملكِ گيتى * نشايد بر او تكيه بر هيچ مَسْند
[ سعدى ]
ماهِ كنعانىِ من ، مسندِ مصر آنِ تو شد * گاهِ آنست كه بدرود كنى زندان را
[ حافظ ، غزل 9 / 9 ص 34 ]
از آن زمان كه برين آستان نهادم روى * فرازِ مسندِ خورشيد ، تكيه گاهِ من است
[ حافظ ، غزل 54 / 5 ص 124 ]
مسند به گلستان بر ، تا شاهد و ساقى را * لب گيرى و رخ بوسى ، مىنوشى و گل بويى
[ حافظ ، غزل 486 / 2 ص 988 ]
ذروه
؛ به ضمّ و كسر اوّل ، علوّ و مكان مرتفع ، بالاترين قسمت هر چيز [ آقرب الموارد ]
اى مرغِ روح ، بر پَر از اين دامِ پر بلا * پرواز كن به ذورهء ايوانِ كبريا
[ عطّار ]
هم ذروهء كمالِ تو افزون ز كيف و كم * هم سدّهء جلالِ تو ، بيرون ز منتها
[ سلمان ساوجى ]
لا مكان
؛ مركّب از : [ لا به معنى نه و مكان به معنى جاى ] : بيجاى ، بىمكان ، صقع بارى تعالى ، صقع واجب ، ناكجا آباد : عالم الوهيّت ، مرتبه و حدّ وجودى كه برتر از مكانست ، عالم عقول و نفوس ، عالم غيب ، عالم الهى ،