« مجير الدين بيلقانى » در نكوهش مردم اصفهان ، گفته است :
گفتم ز صفاهان ، مددِ جان خيزد * لعلى است است مروّت ، كه از آن كان خيزد
كى دانستم ؟ كاهل صفاهان ، كورند * با آن همه سُرمه كز صفاهان خيزد
و « شرف الدّين شفروهيى » [ خال جمال الدّين محمّد بن عبد الرزّاق ] او را چنين پاسخ داده است :
شهرى كه به از جملهء ايران باشد * كى در خورِ هجوِ چون تو نادان باشد
سُرمه چه كنى ؟ كه از صفاهان باشد * ميلِ تو به ميل است ، فراوان باشد
بكن سُرمهء غفلت ، از چشم پاك * كه فردا شوى سرمه در زيرِ خاك
[ سعدى ]
چشمى كه دلى بَرَد بتاراج * دانى كه به سرمه ، نيست محتاج
[ امير خسرو دهلوى ]
چه فتنه بود ؟ كه مشاطهء قضا انگيخت ! * كه كرد نرگِس شوخش سيه به سُرمهء ناز
[ حافظ 253 / 4 ]
حدّ
؛ 1 - حايل ميان دو چيز ، ( منتهى الارب ) حاجز بين دو شىء ، فاصل ميان دو چيز . فصل . الفصل بينك و بينه [ تعريفات جرجانى ]
2 - نهايت هر چيز ، منتهاى هر چيز . حدّ اكثر ، حدّ أعلى ، حدّ كمال .
3 - اندازه ، مقدار ، قدر ، طور
و گر بردبارى ز حدّ بگذرد * دلاور گمانى به سستى بَرَد
[ فردوسى ]
قياسى باز گير از راه بينش * حد و مقدارِ خود ، از آفرينش
[ نظامى ]
سلطان كه خشم گيرد ، بر بندگانِ حضرت * حُكمش رسد و ليكن حدّى بُوَد جفا را
[ بدايع سعدى ]