قلم را آن زبان نَبْوَد كه سرِّ عشق گويد باز * وراىِ حدِّ تقرير است شرحِ آرزومندى
ز وصفِ حُسنِ تو حافظ چگونه نطق زند * كه چون صفاتِ إِلهى وراىِ إِدراكى
[ حافظ ]
صدر
؛ سينه و بالاى مجلس ، مقابل آستانه كه فرود مجلس است ، و شخص اوّل . لازم به توضيح نيست كه در اينجا به معنى سينه است .
حافظ أر بر صدر ننشيند ز عالى همّتى است * عاشقِ دردى كش اندر بندِ مال و جاه نيست
[ حافظ ]
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و حريفان را * كه صدرِ مجلسِ عزّت فقيرِ رهنشين دارد
به صدرِ مصطبهام مىنشاند اكنون دوست * گداىِ شهر نگه كن كه مير مجلس شد
به وجهِ مرحمت اى ساكنانِ صدرِ جلال * ز روىِ حافظ و اين آستانه ياد آريد
به صدرِ مصطبه بنشين و ساغرى مىنوش * كه اين قَدَر ز جهان كسبِ مال و جاهت بس
گر به ديوانِ غزل صدر نشينم چه عجب * سالها بندگىِ صاحبِ ديوان كردم
در جاهِ عشق و دولتِ رندانِ پاكباز * پيوسته صدرِ مصطبهها بود مسكنم
در صدرِ خواجه عرضِ كدامين جفا كنم * شرحِ نيازمندىِ خود يا ملالِ تو
[ حافظ ]
خاك توده
؛ كنايت « خاك توده » يا « خاك تودهء غدّار » براى « دنيا » جاى به جاى در آثار برخى از شاعران و نويسندگان فارسى زبان به چشم مىخورد . « سنايى »