( 4 )
مسند
؛ جايى كه بر آن نشينند ، يا بر آن تكيه كنند . تكيهگاه . بالش بزرگ - پشتى و فرش گرانبها كه بالاى اطاق مىافكندند و شاهان و بزرگان بر آن جلوس مىكردند مقام ، مرتبه . ( معين )
ماهِ كنعانىِ من ، مسندِ مصر آنِ تو شد * گاهِ آنست كه بدرود كنى زندان را
[ حافظ ]
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روى * فرازِ مَسندِ خورشيد تكيهگاهِ من است
گفتم : اى مسندِ جم جامِ جهان بينت كو * گفت : افسوس كه آن دولتِ بيدار بخفت
جايى كه تخت و مسندِ جم مىرود به باد * گر غم خوريم خوش نَبُوَد به كه مىخوريم
مسند به باغ بركه به خدمت چو بندگان * استاده است سرو و كمر بسته است نى
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقى را * لب گيرى و رخ بوسى مىنوشى و گل بويى
ورا
؛ عقب - پس - پشت - از وراء - آن سوى - بالاى - بالاتر از - زمين و آسمان - عالم لاهوت ( معين )
وراىِ طاعتِ ديوانگان ز ما مَطَلَب * كه شيخِ مذهبِ ما عاقلى گنه دانست
[ حافظ ]
مباحثى كه در آن حلقهء جنون مىرفت * وراىِ مدرسه و قيل و قالِ مسأله بود