« هفتصد پير از مشايخ در ماهيّت تصوّف سخن گفتهاند ، تمامترين و بهترين همهء قولها اين است كه :
« إستعمال الوقت بما هو أولى به »
[ أبو سعيد نامه ، شماره 1973 - انتشارات دانشگاه طهران - نشر دوّم صص 143 - 141 ]
خلوت
؛ تنهانشينى ، در اصطلاح ، دورى گرفتن از مردم و تنها نشستن در مدّت معيّن به قصد عبادت و رياضت . خلوت ، نزد صوفيّه ، از امورى است كه در مبادى حال و آغاز سلوك ، براى مريد لزوم دارد و عملى نيست كه ملازمت آن هميشه لازم باشد چه به عقيدهء جلال الدّين محمّد ، خلوت وقتى درست است كه همنشين خوب و موافق بدست نيايد ولى از همنشين خوب و همراه ، دورى گزيدن ، شرط طريق نيست . به اين ابيات بنگريد :
زانك با عقلى چو عقلى جُفت شد * مانعِ بدفعلى و بدگفت شد
نفس با نفسِ دگر ، چون يار شد * عقلِ جز وى عاطل و بيكار شد
چون ز تنهايى تو ، نوميدى شوى * زير سايهء يار خرشيدى شوى
رو بجو ، يار خدايى را تو زود * تو چنان كردى ، خدا يارِ تو بود
آن كه بر خلوت ، نظر بر دوختست * آخر آن را هم ز يار ، آموختست
خلوت از أغيار بايد نه ز يار * پوستين بهرِ دِى آمد ، نه بهار
[ مثنوى 2 / بيت 20 تا 25 ص 248 طبع نيكلسون ]
امّا حصول صفاى دل در خلوت ، به سبب كانونمندى حواسّ و اشتغال به ذكر و نشنيدن سخنان بيهوده كه در صحبت خلق ، از آن گريزى نيست - ميسّر است . چنان كه در داستان « شير و خرگوش » در دفتر اوّل مثنوى كه از « كليله و دمنه » مأخوذ است ، جلال الدّين محمّد ، مىگويد :
قعرِ چَهْ بگزيد ، هر كاو ، عاقل است * زان كه در خلوت ، صفاهاىِ دل است
ظلمتِ چَهْ ، به ، كه ظلمتهاىِ خلق * سر نَبُرد آن كس كه گيرد پاىِ خلق
[ مثنوى 1 بيت 1289 و 1300 ص 80 طبع نيكلسون ]