حضورِ خلوتِ انس است و دوستان جمعاند * و إن يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
[ غزل 239 / 2 ص 494 ]
حافظا در كُنجِ فقر و خلوتِ شبهاىِ تار * تا بُوَد وِردت دعا و درسِ قرآن غم مخور
[ غزل 250 / 10 ص 516 ]
تو همچو صبحى و من شمعِ خلوتِ سَحَرم * تبسّمى كن و جان بين كه چون همى سپرم
[ غزل 317 / 1 / ص 650 ]
گر خلوتِ ما را شبى از رُخ بفروزى * چون صبح در آفاقِ جهان سر بفَرازم
[ غزل 326 / 7 ص 668 ]
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است * چون كوىِ دوست هست به صحرا چه حاجت است
[ غزل 34 / 1 ص 84 ]
راهِ خلوتگهِ خاصم بنما تا پس از اين * مىخورم با تو و ديگر غمِ دنيا نخورم
[ غزل 316 / 1 ص 648 ]
تو پيكِ خلوت رازىّ و ديده بر سر راهت * به مردمى نه به فرمان چنان بران كه تو دانى
[ غزل 467 / 2 ص 950 ]
نه حافظ را حضور درس و خلوت * نه دانشمند را ، علم اليقينى
[ غزل 474 / 11 ص 964 ]
ساقى بيار جامى و ز خلوتم برون كش * تا در به در بگردم ، قلّاش و لا أُبالى
[ غزل 453 / 5 ص 922 ]