كه طىّ آن مىگويد :
نصيب از عمرِ دنيا ، نقدِ وقت است * مباش اى هوشمند از بىنصيبان
[ ص 249 غزليات كليات سعدى ، فروغى / 1320 طهران ]
عارف ؛ همواره به كارى كه در خور است ، اشتغال مىورزد و در آن چه بود يا خواهد بود - انديشه نمىكند و وقت را عزيزترين چيز مىشمارد و بدين مناسبت او را « إبن الوقت » و يا « إبن وقته » مىگويند و معلوم است كه هرگاه كسى به اميد فردا - كار امروز را از دست دهد - زندگى و فرصت نقد را از دست داده و به فردا هم نرسيده است و شايد كه هرگز نرسد و اگر تسويف و مماطله بر دل غالب آيد - پيوسته عمر به هدر مىرود و آدمى مانند كسى است كه سرمايه را همواره به نسيه مىدهد و چيزى به جاى آن نمىنهد و در نتيجه سرمايهء او در نسيه ، مستهلك مىگردد و هيچ چيز ، براى او باقى نمىماند . « عطّار » نيز در « إلهى نامه » در اين زمينه - تعليماتى ارزنده دارد :
گَرَت امروز از فردا غمى هست * به نقد امروز ، عمرت دادى از دست
چنين گفت او نِيَنْد اين قوم مردم * كه مردم آن بُوَد كاو از تعظّم
غمِ دى و غمِ فرداش نَبْوَد * به كارِ بيهده - سوداش نبوَدْ
غمِ ناآمده هرگز ندارد * ز رفته خويشتن عاجز ندارد
و در « ديوان شمس » نيز « جلال الدّين محمّد » بر اين موضوع انگشت تأكيد نهاده است :
زان حالها بگو كه هنوز آن نيامده است * چون خوىِ صوفيان نبود ذكرِ ما مَضى
[ ديوان ، ب 2178 ]
چو إِبنِ وقت بُوَد ، دامنِ پدر گيرد * چه صوفىام ؟ كه به اميّدِ دى و فردايم
[ ب 18271 ]