پير
؛ پير در لغت به معنى « سپيد موى » است و تركيب پير سر و پيران سر و پيرانه سر به اين مناسبت است . فردوسى در داستان بيژن و منيژه گويد :
نبينى كزين بىهنر دخترم * چه رسوايى آمد به پيران سَرَم
[ بيت 403 ص 1089 شاهنامه ج 4 ( 1313 شمسى ) چاپ بروخيم ، طهران ]
كه را ؟ آمد اين پيش كامد مرا * كه فرزند كُشتم ، به پيران سرا
( بيت 1295 ص 510 ج 2 شاهنامه ( رستم و سهراب ) ، ( چاپ بروخيم 1313 ش ) زارى كردن رستم بر سهراب
كس از مادران پير هرگز نزاد * و زان كس كه زايد ، نباشد نژاد
[ بيت 469 ص 155 ج 1 ( زال و رودابه ) شاهنامه چاپ بروخيم 1313 ش ]
. . . بنده برگ نداشت پيرانه سر كه از محنتى بجسته و ديگر مكاشفت با خلق كند و جهانى را دشمن خويش گرداند . [ تاريخ بيهقى ص 163 ]
چنان شاد شد ، شاهِ كابلستان * ز پيوندِ خورشيدِ زابلستان
كه بيجان شده باز يابد روان * و يا پيرسر مرد گردد جوان
[ ابيات 1541 و 1542 ص 215 ج 1 شاهنامه بروخيم 1313 ش ]
حافظ هم گويد :
اگر آن طايرِ قُدسى ، ز دَرَم بازآيد * عمرِ بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
اين كه پيرانه سرم صحبتِ يوسف بنواخت * اجرِ صبريست ، كه در كلبهء أحزان كردم
سر ز حسرت به درِ ميكدهها بر كردم * چون شناساىِ تو در صومعه يك پير نبود
أمّا پير در اصطلاح صوفيان ، به معنى پيشوا و رهبرى است كه سالك بىمدد او به حقّ ، و اصل نمىشود . [ فرهنگ اشعار حافظ ص 32 و 33 ]