مىداند و نه تدبير را :
به قسمتست مقاديرِ رزق نز جهدست * دليلش ، أبله مرزوق و زيرك مفلاك
تو چشمِ عبرت بگشاى و گوشِ عقل بمال * كه از تصرِّفِ تقدير عاجزست ادراك ( 128 )
با وجود اين اوصاف ، شكايت از فلك و روزگار سفله پرور در فقرات متعدّد از اشعار جمال الدّين آمده است و مبيّن اين حقيقت است كه گويا از روزگار جز « نحوست » نصيب وى نگرديده است :
جز نُحوست ، نيست قِسْمِ ما ز دورانِ فلك * كوكبِ سعد ، اى عجب گويى در اين طارم نماند ( 129 )
چو تقديرِ ازل ، قسمت چنين كرد * چه تدبيرست با تقديرِ صانع
منم مظلوم ازين چرخ مُماطل * منم محروم از اين دهرِ مدافع
هميشه طالعِ آمال منحوس * هميشه كوكبِ اميد راجع ( 130 )
او روزگار خودش را « بىنمك » ناميده است و صبر و شكيبايى بر آن را تأكيد كرده است :
اين بىنمك زمانه چو شيرين دهد غذا * زو ، روترش مكن كه برآيد به تلخ و شور ( 131 )
فلك با أهلِ معنى ، خود به كين است * نه بر من مىرود اين ظلم تنها
چرا از بهرِ دانش رنج بُرديم * چرا بيهوده مىپختيم سودا ( 132 )
با اين همه ، او اعتقاد دارد كه هم شكل اين جهان نبايد شد و شرافت ذات انسانى را آدمى هرگز از ياد نبايد ببرد :
گردونِ سفله پرورِ دون بخشِ خسنواز * در سفلگى فزود ، تو در مردمى ، فزاى ( 133 )