تباه حسّ مىكند و در مقام تشبيه أحوال خويشتن ، چنين شكوه برمىدارد :
چو دُر در قَعرِ دريا ، گَشته مُهْمَل * چو زر در خاكِ معدن ، مانده ضايع ( 58 )
ضايع اندر وطنِ خويش چنانك * مشك در نافه و در دُرّ ، صدفم ( 59 )
او در ذمّ زادبوم خود ، اشعار فراوان دارد كه در فقرات متعدّد از ديوان وى ثبت افتاده است ، ( 60 ) امّا با اين همه شعر كه او را در سرزنش مردم اصفهانست در يكى از اشعار خود ، به مناسبت اصفهان را « خير البقاع » ناميده است :
همچنان كز يُمنِ كعبه ، مكّه شد خير البلاد * شد ز فرَّ مسندِ تو ، اصفهان « خَيْرُ البقاع » ( 61 )
او در يكى ديگر از اشعار خود چنين اظهار دلتنگى مىكند :
زاد مرا خاكِ سپاهان ، و ليك * خوى ندارد كه پسر پروَرَد
گر چه شَرَرْ زايد از آتش همى * نيست بر آتش كه شَرَر پروَرَد ( 62 )
با اين وصف ، حبّ وطن و علاقهء جمال به زادبوم خود اصفهان را از جوابى كه به « مجير الدّين بيلقانى » داده است ، مىتوان دريافت ( 63 ) .
5 - وضع عمومى شعر و شاعرى در عصر جمال
از نظر جمال ، معيارهاى نقد و موازين شناخت شعر در روزگار وى دستخوش تشويش است و محلّ ترديد و نامعتبر .
چو نيست هيچ مميّز ، قُصورِ عقل چه نقص ؟ * چو نيست هيچ سخندان ، وُفورِ فضل چه سود ؟ ( 64 )