هر چند شاعرى به گدايى فتاده است * من شاعرم بنام ، ولى نيستم گدا
از نظمِ من ، تقاضا هرگز نخواند كس * وز شعرِ من ، نشان ندهد هيچ كس هجا ( 45 )
در شاعرى ز جمع گدايان مخوان مرا * وز بندگى ز جملهء أَوباش مَشمُرَم
فَرِّ هماى دارم ليكن مرا چه سود ؟ * چون وقت قوت ، همچو سگان استخوان خورم ( 46 )
از ديدگاه جمال ، شاعرى و نويسندگى به تعطيل افتاده است . ارتزاق از طريق شاعرى ممكن نيست و عمرى را كه در ستايش ممدوح سپرى ساخته ، آب در غربال پيموده است ! به اين ابيات او بنگريد :
نه ز ممدوح هيچ بهروزى * نه ز مخدوم هيچ پاداشَن
نعمتِ اين ، گرسنگىِ شكم * خلعتِ آن ، برهنگىِ بدن
در وفا چون گُل و گَهِ وعده * همه را خوش زبانىِ سوسن
اين گَهِ جود ، صبر كن آرى * و آن گهِ مدح ، شاد باش أحسن
من به أحسنت و شادباشِ تهى * خويشتن را نبينم ايچ ثَمَن
دوخته خلعتِ ثناىِ همه * خود برهنه نشسته چون سوسن
عمر ، كان وقفِ مدحشان كردم * آب پيمودهام به پرويزن
بس فراخ است ، حرص را ميدان * سخت تنگست ، رزق را روزن
هست در كار كِلك و شغل دَويت * عُطلتِ ديگ و عزلتِ هاون
نه توان زيست اين چنين مسكين * نه بشايد گذاشتن مسكن
هست بر پاىِ من دو بند گران * علقتِ چار طفل و حُبِّ وطن ( 47 )
نه هيچ راحت ديدم ، ز هيچ ممدوحى * نه هيچ فايده بردم ز شعر و نظمِ سخن
همى بپيچم بر خود چو ريسمان زين قوم * كه تنگ چشم و سبك سرترند از سوزن ( 48 )
مگر نه اين است كه هر قدر فهم انسان عميقتر و قوّهء ادراك آدمى قوىتر و