دوم ، يأس از كوششهاى اجتماعى به صورت قصايد و أشعار منظوم با درونمايهيى يأسآميز در شعر فارسى اين دوره تجلّى كرد .
اصولا در ادب پارسى اگر با دقّت مطالعه شود ، غم بر شادى غالب و راجح است .
هر چند وظيفهء هنرمند و شاعر ، آنست كه غم و اندوه را كه با ذرّات اين جهان آميخته است ، با ترياق بيان حكمتآميز خويش و تصرّفى كه بر قلوب و تسخيرى كه از نفوس دارد - بىاثر سازد . ولى شايد اندوه و غم از اختصاصات ادب شرق و درونگرايى خاصّ شرقيان باشد . « جمال الدّين محمّد بن عبد الرّزاق » نيز شاعرى غمگين است و آزرده و ملول از روزگار . در طريقت ، از عرفان عابدانه تأثير پذيرفته است . دلش از بار غم خراب و طبع او پيمانهء عذاب و گونهاش از خون دل خضاب شده است . او گويى زندگى را معجون دردآورى مىداند از لبخندهاى زودگذر همراه با انبوه غم و سيلاب اندوه . در موارد و فقرات متعدّد از ديوان او مىتوان اشعار مستقّلى در نكوهش و يا شكايت از روزگار يافت كه دلالت بر روح مأيوس و بىآرام و نوميد او دارد . در اين جا تنها به ذكر مطلع قصايد طولانى و دراز دامنى كه جمال بالإستقلال در شكايت از روزگار سروده است ، كفايت مىكنيم :
دگر باره چه صنعت كرد با ما * سپهرِ سركشِ فرتوتِ رعنا ( 12 )
اگر شكايت گويم ، ز چرخ ، نيست صواب * و گر عتاب كنم ، با فلك چه سود عتاب ؟ ( 13 )
دلم از بارِ غم ، خراب شده است * رُخَمْ از خونِ دل ، خضاب شده است ( 14 )
درين مُقَرنَسِ زنگارِ خوردِ دود اندود * مرا به كامِ بَدْ انْديش چند بايد بود ؟ ( 15 )
هيچ رنگِ عافيت در حَيَّزِ عالَم نماند * هيچ بوىِ خوشدلى با گوهرِ آدم نماند ( 16 )
الحذار ، اى غافلان ، زين وحشت آباد ، الحَذار * الفرار ، اى عاقلان ، زين ديو مردم ، الفرار ( 17 )